۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۹, شنبه

سلسله ها


سال شروع حکومت - اولین حاکم - نام سلسله
708 قبل از میلاد - دیااکو - مادها
550 قبل از میلاد - کوروش - هخامنشیان
250 قبل از میلاد - اشک - اشکانیان
224 میلادی - اردشیر بابکان - ساسانیان
1 هجری شمسی - معاویه - امویان
92 هجری شمسی - السفاح - عباسیان
165 هجری شمسی - طاهر - طاهریان
219 هجری شمسی - یعقوب لیث - صفاریان
238 هجری شمسی - نصر - سامانیان
276 هجری شمسی - مرداویج - آل زیار
280 هجری شمسی - رکن الدوله (حسن) - آل بویه
358 هجری شمسی - کاکویه - دیالمه
311 هجری شمسی - سبکتکین - غزنویان
329 هجری شمسی - بغراخان - آل افراسیاب
345 هجری شمسی - ابوعلی مأمون - آل مأمون
389 هجری شمسی - طغرل - سلجوقیان
450 هجری شمسی - قطب الدین محمد - خوارزمشاهیان
503 هجری شمسی - محمد بن سوری - غوریان
589 هجری شمسی - اوکتای قاآن - ایلخانیان
676 هجری شمسی - امیر چوپان - چوپانیان
696 هجری شمسی - شیخ حسن - ایلخانیان
689 هجری شمسی - محمود شاه - آل اینجو
696 هجری شمسی - امیر مبارزالدین - مظفریان
612 هجری شمسی - امیر عزالدین عمر - ملکوک کرت
698 هجری شمسی - خواجه عبدالرزاق - سربداران
579 هجری شمسی - یراق حاجب - قراختائیان
550 هجری شمسی - رکن الدین رسام - اتابکان یزد
552 هجری شمسی - ابوطاهر - اتابکان لرستان
503 هجری شمسی - مظفرالدین سنقر - اتابکان فارس
441 هجری شمسی - عمادالدین زنگی - اتابکان شام و دیار بکر
491 هجری شمسی - اتابک ایلدگز - اتابکان آذربایجان و عراق
764 هجری شمسی - امیر تیمور - تیموریان
769 هجری شمسی - قرامحمد - قراقویونلو
769 هجری شمسی - قراعثمان - آق قویونلو
865 هجری شمسی - شاه اسمعیل - صفویه
1108 هجری شمسی - نادر - افشاریه
1123 هجری شمسی - کریم خان - زندیه
1160 هجری شمسی - آغامحمد خان - قاجاریه
1302 هجری شمسی - رضا خان - پهلوی

اسفندیار رویین تن در اوستا

اسفندیار رویین تن در اوستا

واژه اسفندیار و تحول آن
کلمه اسفندیار در اوستا به صورتهای "سپنتودات"(اوستا- spento-dato فروردین،یشت،بند103) و"سپنتوذات" (spento-dhata) آمده است.و در پهلوی "اسپند-یاد"( spand-yad بند هش،فصل دوازدهم،بند دوم،و بند یک فرگرد بیستم وندیداد پهلوی(،"سپندی-آد"( spendiadh)،"سپندی-آت"(spendi-at)،و یا "سپندی-دات"( (spandi-dat،"سپند-شِید"( spend-shed که در دینکرد هشت،بند 18 آمده است فرمی از spend-dad می داند.)آورده شده است و سپس در فارسی نو به شکل های،"اسپندار،اسپندیار"(برهان قاطع صفحه 99 ،فرهنگ جهانگیری جلد اول ص 1257)،"سپندار،سپندیار"(فرهنگ جهانگیری جلد اول ص 640)، "اسفندارواسفندیاد"(غیاث اللغات جلد اول ص 52)،و سر انجام "اسفندیار"* در آمده است.

*فرهنگ معین جلد پنجم ص 132 و لغت نامه دهخدا جلد ششم ص 2327.
یوستیjusti در نامناه ایرانی فرم اسپندیار(ispendiar)و فرم اسفندیار (isfendiar).
در تحول واژه اسفندیار از صورت اوستایی به پهلوی و سپس به فارسی نو تغییرات زیر به چشم می خورد:
الف-از اوستایی به فرم پهلوی:
1-مصوت پایانی جزء نخست کلمه حذف شده است:
Spentoàspent
2-همخوان بی واکt-جزء نخست،به همخوان واک دارd- تبدیل شده:
Spentàspend
3-مصوت پایانی جزء دوم حذف شده است:
Spenf-dataàspent-dat
و سپس صامت t-باردیگر به d-مبدل شده است:
Spend-dataàspend-dad
-4بین دو صامت d-در پایان جزءاول و در آغاز جزءدوم برای سهولت تلفظ،مصوت –iاضافه شده است:
Spend-dadàspend-i-dad
-5و سرانجام صامت d- درآغاز جزء دوم به تدریج حذف شده است:
Spend-i-dadàspendi-ad

ب-از پهلوی به فرم فارسی نو:
1-صامت پایانی d- به-r تبدیل شده است:
Spendi-adàspend-i-ar
-2قبل از خودشه sp- باری سهولت تلفظ مصوت -iاضافه شده است:
Spendi-aràispend-i-ar
-3صامت –pبه -f تبدیل شده است:
Spendi-aràisfend-i-ar
-4مصوت -e- میانی به مصوت –a – تبدیل شده است:
Isfend-i-aràisfand-i-ar

اجزای واژه اسفندیار
نام اسفندیار در اوستا از دو جزء "سپنتو" به معنای "مقدس" و صفت مفعولی "داته"از ریشه "دا" به معنای "آفریدن" ترکیب شده است که بر روی هم "آفریده پاک"؛معنا شده است.
بارتولومه و دوهارله واژه لاتین "سپنت" را با واژه "شنتاس"(لیتوانی)و "شوتو"(اسلاوکهن)و "سنکتوس" (لاتینی) به معنای "پاک ومقدس" هم ریشه می دانند.
علاوه برآن بارتولومه،واژه "سپنت"را به معنای "سود ،فایده و سلامت بخش"آورده است.
یوستی و هورن فرم پازند سپنت را به صورت "شپاننه"(cpananh`)از ریشه "شپن"(cpan) درمعنای "مقدس" و "فایده و افزونی"،آورده اند.
پور داود،سپنت را از ریشه آریایی "سوا"(sava) به معنای "سود و فایده و درمان بخش"که در سانسکریت به صورت "سونت"(savant) در آمده است،یکی می داند.(پورداود،یشت ها،جلد اول،ص 70)
معادا پهلوی واژه "سپنت"را "افزونیگ" به معنای "سود و فایده رسان" است که با بعضی معانی واژه سپنت برابری می کند.

اشتقاقات واژه اسفندیار
جزء نخست نام اسفندیار یعنی "سپنت" صفتی است که معمولا در اوستا و سپس در پهلوی مکررا چه به صورت ساده و چه به صورت صرف شده*،به کار رفته است.اما همین واژه ((سپنت)) با سایر واژه های اوستایی و یا پهلوی ترکیب شده و به صورت یک کلمه مرکب در آمده است.در اینجا به بعضی از این واژه های مرکب اشاره می شود،برای مثال:اسپنیشت (spenista آتش مقدس جهان مینوی)؛سپنت آرمئیتی**(ایزد بانوی زمین)،اسفند یا اسفندیار(آخرین ماه سال شمسی)امشاسپند(ایزدان مقرب اهورامزدا)،گئوسپنت یا گوسپند(شکل پهلوی)،مانترسنپد(کلام مقدس-در پهلوی به شکلهای "ماراسپند"و"مانسراسپند"آمده است.)،سپنت مئینیو،سپنتودات1 (نام کوهی مقدس در اوستا)،سپنتمدگات(شامل هاتهای 47 الی 50 گاهان است.)سپندنسک(از نسکهای گمشده اوستا) اسپند،سپند و یا اسفند2 (گیاه معروف)وهمچنین باقی مانده در نام آذرباد مهراسپندان.

*بعضی صورتهای صرف شده واژه ((سپنت))در اوستا برای نونه عبارتند از :spentahya،spenista،spanahvant جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به فرهنگ نامه بارتولومه،صص 1620،1618،1612
**spenta-armaiti-گونه های نوشتاری دیگر این واژه:سپند ارمذ(پهلوی)و در فارسی نو:سپندارمذ،سپندارمد،اسپندارمد،اسپندارمز،اسفندارمز،سفندارمز،سپند-آرمذ
1- نخستین بار در زامیاد یشت،بند 26 و در بند سپندات،فصل دوازدهم،بند دوم و بیست و سوم از این کوه نام برده شده است که گویا در ناحیه ((ریوند))نیشابور بوده است.سپند کوه نیز در اشعار فارسی آمده است:
به خون نریمان کمر را ببند برو تازیان تا به کوه سپند
2-این واژه را در لاتین معادل(rauta) ودر فرانسوی (rue)و درآلمانی (raute) و در عربی حرمل(harmel) گویند.

اسفندیار در متون اوستایی
برای بررسی شخصیت اسفندیار در متون اوستایی نخست این متن را به دو بخش تقسیم می کنیم:
1- متونی که در ردیف قدیمی ترین متن های اوستایی قرار دارد به عبارت دیگر زمان سرودن یا نگارش این متون به پیش از تاریخ تدوین اوستا(عهد اشکانی و ساسانی)بر می گردد.
از جمله این متون می توان به فروردین یشت(یشت13)اشاره کرد که زمان نگارش این یشت را به زمان سرودن یا نگارش ((گات ها)) و یا در دورانی پیش از هخامنشی یا اوایل این دوره می رسانند.*
2- آن دسته متونی که ما به نام "اوستای متاخر"می شناسیم معمولا تاریخ نگارش آنها را به عهد ساسانی بر می گردانند.برای نمونه وندیداد فرگرد بیستم بند یک و خرده اوستا در "همازور فروردینگان" و "آفرین هفت امشاسپند" و دعای پتیت ایرانی که تنها متن زنده آن موجود است ولی عموما آن را جزء ضمائم خرده اوستا می دانند،به اسفندیار اشاره شده است.
یکی دیگر از متون اوستایی که در عهد ساسانی ساخته و نوشته شده است،یشت 24یعنی ویشتاسپ یشت است که در بند 25 آن،نام اسفندیار آورده شده است.

اسفندیار در متون اوستایی متقدم
در بخش دوم** فروردین یشت،فروشی دویست و پنجاه تن از پادشاهان نامداران و دلیران و پارسایان،از جمله اسفندیار ستوده شده است.
در بند 103 این یشت فروشی لسفندیار به همراه فروهر دلاورانی چون هوشیئوثن،پشی شی ئوثن،بستوری،کوارسمن،فرش اشتر،جاماسب و اوارشتری،ستوده شده است؛در این بند(103)اسفندیار با صفت تهم(=دلیر و شجاع) از سایر دلاوران دیگر متمایز می شود:
((فروهر پاکدامن هوشیئوثن را می ستاییم،فروهر پاکدین پشی شیئوثن را می ستاییم،فروهر پاکدین سپنتودات دلیر را می شتاییم،فروهر پاکدین بستوری را می ستاییم فروهر پاکدین کوارسمن را می ستاییم،فروهر پاکدین فرش اشتر{از خانواده}هُووَ را می ستاییم،فروهر پاکدین جاماسب {از خانواده}هُووَ را می ستاییم،فروهر پاکدین اواَراشتری را می ستاییم.))
*کریستن سن،رساله مزدا پرستی،ترجمه صفا(ذبیح الله)ص 122
**این یشت را معمولا به دو بخش تقسیم می کنند:بخش اول از بند 1-84 که به توضیحات کلی از ((فره وشی))اختصاص می یابد و در بخش بند از 85-158 فروشی دویست و پنجاه تن از نامداران ایرانی که از ((گی مرتن)) شروع و به (( سوشیانت)) ختم می شود،ستایش می گردد.نک:reichelt avesta reader p:115

اسفندیار در متون اوستایی متاخر
در وندیداد فرگرد بیستم بند یک,صحبت ازرویین تنی اسفندیار است :(( زرتشت از اهررا مزدا خواست درستکار ترین کسی که نخستین از مردم باشد که آسیب ناپذیر است بوسیله سحر،کسی که خوب می داند که چگونه بدنش را " چون سپند یاد " حفظ کند که شمشیر بر بدن او کارگر نشود.))
در سه بخش " همازور فروردینگان " دعای "پتیت ایرانیک " (توبه نامه ایرانی ) و آفرین هفت امشاسپند،از کتاب خرده اوستا بنام اسفند یار برمی خوریم.
همازور فروردینگان،کرده 120:
((فزون نیرومند باد،فروهر یل اسپندیار همه با فروهر همه رزمیان،پهلوانان دلاوران*))
دعای پتیت ایرانیک،بند یک**:
((و من بدین پاک و نیک مزدیسنا پایدارم به آن دینی پایدارم که خداوندگار هرمزد و امشاسپندان آن را به فروهر ستوده زرتشت سپنتمان آموختند و زرتشت آن را به گشتاسب شاه آموخت و گشتاسب شاه آن را به فرشوشتر و جاماسب و اسفندیار آموخت،ایشان آن را به نیک آموختند و پشت به پشت به آراینده دین راستین آذربارمهر اسپندان رسد کسی که آن را بیاراست و سرآن رستگار ماند.))
بند 22: ))به سه گفتار،و صد گفتار و هزار گفتار و به ده هزار گفتار و سوگند که من دین پاک و نیک مزدیسنان را باور دارم همانگونه که اهورامزدا و امشاسپندان را به فروهر مقدس زرتشت،پسر سپنتمان ،آموختند و زرتشت به کی ویشتاسب به فرشوشتر،جاماسب و اسفندیار یاد داد و آنها به همه نیکان جهان آموختند.))
آفرین هفت امشاسپند،بند14:
((خجسته باد روان سروران،دستوران،موبدان،هیربدان،مومنان،مبلغان ایمان و مریدانی که بر روی این جهان مادی مرده اند،خجسته باد روان،کیومرث،هوشنگ،تهمورث،جمشید،فریدون و منوچهر بامی،زاوپسر تهماسب و کی قباد و کی کاووس و کی سیاوش و کی خسرو و کی لهراسب و کی گشتاسب و بهمن و اسفندیار.))
یکی دیگری از متون اوستای متاخر همانگونه که قبلا اشاره شد،ویشتاسب یشت است.
وسترگارد(vestergaard) در اوستای خود این یشت را بیست و چهارمین یشت اوستا می داند.وست در مجلد 37(S.B.E) آورده است که هشت فرگرد این یشت در واقع بخش تحریف شده ای از نسک دهم اوستا یعنی ویشتاسپ ساستو (vistasp-sasto) بوده است.
متن اوستایی ویشتاسب یشت دارای 65 بند است که به هشت فرگرد تقسیم شده است.
در بند 25از اسفندیار با صفت تهم(=دلیر)نام برده شده است و همانند فروردین یشت(بند 103)فروهر اسفندیار ستوده شده است.

*خرده اوستا،ترجمه موبد اردشیر آذرگشب،ص160
**این دعا در جلد سوم اوستای اشپیگل ص 168،بند یک به آلمانی ترجمه و در جلد سوم اوستای دارمستر در بند دوم،آمده است.(ترجمه این بند از کتاب خرده اوستا گزارش پورداود،ص40 استفاده شده است.)

زبان ایرانی میانه

زبانهای میانه‚ فاصل بین زبانهای کهن و زبانهای کنونی ایران اند. دشوار است بگوئیم زبانهای میانه از چه تاریخی آغاز میشود. اگر در نظربیاوریم که سیر و تحول زبان از صورتی به صورتی دیگر تدریجی است‚ این نکته نیز به دست میآید که تصور حد قاطعی میان زبانهای کهن و میانه وکنونی همیشه ممکن نیست.میزان تشخیص زبانهای میانه اصولا یکی تفاوت آنها نسبت به صورت قدیمتراین زبانها عموما ساده تر بودن ‚ و دیگر متروک بودن آنهاست. اما ممکن است بعضی از زبانهای رایج در تحول محافظهکارتر از بعضی زبانهای متروک باشند . چنانکه پشتو و آسی از پارتی و فارسی میانه محافظه کارترند .از کتیبه های شاهان اخیر هخامنشی میتوان دریافت که زبان فارسی باستان از همان ایام رو به سادگی میرفته و اشتباهات دستوری این کتیبه ها ظاهراحاکی از این است که رعایت این قواعد از رواج افتاده بوده است. بنابراین میتوان مقدمه ظهور فارسی میانه را به اواخر دوره هخامنشی منسوب داشت حدود قرن چهارم پیش از میلاد .اطلاع ما از زبانهای ایرانی میانه با کشفیاتی که از اوایل این قرن درآسیای مرکزی و چین حاصل شد افزوده گردید و چند زبان میانه که قبلا ازآنها آگاه نبودیم به دست آمد. فعلا از زبانهای میانه‚ فارسی میانه پهلوی‚زبان ساسانیان و زبان پارتی زبان اشکانیان و زبان سغدی و زبان سکائی ختنی و زبان خوارزمی شناخته شده. قطعات کوچکی نیز به خطی مشتق از خط یونانی به دست افتاده که ظاهرا هپتالی و از زبانهای ایرانی است .از این گذشته کلمات بسیاری‚ از زبانهای پهلوی و پارتی که در دوره های ساسانی و اشکانی وارد زبان ارمنی شده از مآخذ عمده برای تحقیق زبانهای میانه ایران به شمار میرود.زبانهای ایرانی را معمولا میتوان برحسب شباهت صوتی و دستوری ولغوی آنها به دو دسته عمده تقسیم کرد: دسته غربی و دسته شرقی.زبانهای فارسی باستان و مادی و فارسی میانه پهلوی و پارتی و فارسی کنونی به دسته غربی تعلق دارند. زبانهای سغدی و سکائی و خوارزمی و آسی اوستی به دسته شرقی متعلق اند. زبان اوستائی از جهاتی به زبانهای دسته غربی و از جهاتی به زبانهای دسته شرقی شبیه است‚ ازاینرو منسوب داشتن آن به یکی از این دو دسته آسان نیست. از لحاظ موطن از زبانهای شرق ایران است .این تقسیم بندی در زبانها و لهجه های امروزی ایران نیز صادق است‚ چنانکه پارسی و کردی و لری و بلوچی و لهجه های سواحل جنوبی خزر و لهجه های مرکزی و جنوبی ایران همه به دسته غربی تعلق دارند ولی پشتو زبان محلی افغانستان و یغنوبی بازمانده سغدی و لهجه های ایرانی فلات پامیر و آسی که مردم آن از مشرق به قفقاز کوچیده اند به دسته شرقی متعلق اند. لهجههای کافری افغانستان دنباله زبانی هستند که شاید حد فاصل میان زبانهای هندی و ایرانی بوده است‚ و از این جهت با هر دو دسته وجوه مشترکی دارد .در زبانهای میانه به طور کلی میتوان گفت که دستور زبان ساده تر شده و تصریف اسامی و صفات و ضمائر اگر از میان نرفته مختصر گردیده ودستگاه مفصل افعال با وجوه و حالات و زمانهای متعدد به سادگی گرائیده و بهکار بردن حروف اضافه برای تعیین حالات مختلف اسم بیش از زبانهای کهن معمول گردیده و افعال مرکب رواج بیشتر یافته اند.در زبانهای میانه دسته غربی تطور به سوی سادگی بیشتر پیش رفته. درپهلوی و پارتی عملا اسامی صرف نمیشوند‚ تثنیه از میان رفته است‚ تشخیص مذکر و مونث و خنثی نیز عملا ناپدید شده در کتیبه های پهلوی بعضی اسامیبه y ختم میشوند که در پهلوی کتابی به صورت w درآمده.
در این دو زبان از ماده های اصلی فعل ماده مضارع که فعل امر و فعل التزامی نیز از آن ساخته میشود باقی مانده; ماضی و مشتقات آن‚ چنانکه درفارسی دری و غالب لهجه های کنونی ایران معمول است‚ از صفت مفعولی ساخته میشود‚ و این یکی از ممیزات مهم این زبان هاست. برای ادای معنی من گفتم در حقیقت عبارت گفته من با ضمیرملکی به کار میرود.
این طرزبنا کردن فعل ماضی یکی از موجباتی است که در نتیجه آن در غالب لهجه های غربی ایران‚ و از جمله فارسی‚ ضمایر و صیغه های حالت اضافه اهمیت وتسلط یافته و غالبا ضمایر فاعلی و سایر ضمایر را به کلی از صحنه زبان راندهاست. در فارسی من اصولا ضمیر ملکی است‚ که از منا در فارسی باستان نتیجه شده. ضمیر فاعلی در فارسی باستان برای متکلم آدم است که درفارسی اثری از آن به جا نمانده‚ ولی در لهجه های شرقی ایران عموما و دربعضی لهجه های غربی مانند پارتی و خلخالی و تاتی اثر آن بجاست.در مورد افعال لازم‚ صفت مفعولی با فعل معین‚ یعنی با زمان حاضر فعل ,ha = بودن ‚ برای ساختن ماضی به کار میرود. در سوم شخص صفت مفعولی به تنهائی کار فعل را انجام میدهد. در پارتی سوم شخص جمع گاه با فعل معین به کار میرود و گاه بدون آن.
زبانهای دسته شرقی یعنی سغدی و سکائی ختنی و خوارزمی و آسی و پشتو و عدهای از لهجههای فلات پامیر در لغات و تغییرات صوتی وقواعد دستوری مشترکاتی دارند که آنها را از دسته غربی متمایز میسازد.
از حیث مشترکات دستوری میتوان فقدان کسره اضافه یا نظیر آن را در زبانهای شرقی ذکر کرد . همچنین در ساختمان افعال میتوان مشترکاتی یافت‚ چنانکه در سغدی و خوارزمی صیغه ماضی را میتوان از ماده مضارع بنا کرد‚ به خلاف فارسی و پارتی که ماضی را همیشه از صفت مفعولی میگیرد و نیز این دو زبان کلمه کام را برای بنای فعل آینده و به عنوان معین فعل به کار میبرند .
زبان پارتی : زبان پارتی زبان قوم پارت از اقوام شمال شرقی ایران است وزبانی است که از جمله معمول اشکانیان بوده است. از این زبان دو دسته آثارموجود است: یکی آثاری که به خط پارتی‚ که خطی مقتبس از خط آرامی است‚نوشته شده و دیگر آثار مانوی است که به خط مانوی‚ که مقتبس از خطسریانی است‚ ضبط گردیده.قسمت عمده نوع اول کتیبه های شاهان متقدم ساسانی است که علاوه بر زبان فارسی میانه به زبان پارتی هم نوشته شده و گاه نیز به یونانی . قدیمترین این نوع آثار اسنادی است که در اورامان کردستان که به مهد ایران کهن مشهور است به دست آمده کتیبه کالجنگال نزدیک بیرجند به احتمال قوی متعلق به دوره ساسانی است . ازمهمترین این آثار روایت پارتی کتیبه شاپور اول بر دیوار کعبه زرتشت نقش رستم و کتیبه نرسی در پایکولی کردستان و کتیبه شاپور اول در حاجی آباد فارس است.در این کتیبه ها مانند کتیبه های پهلوی عده زیادی هزوارش آرامی به کاررفته که عموما با هزوارشهای پهلوی متفاوت است.اسناد سفالی که در اکتشافات اخیر نسا ‚ شهر قدیمی پارت که محتملا مقبره شاهان اشکانی در آن قرار داشته‚ به دست آمده‚ به خط آرامی نزدیک به خط نسخه اورامان است. هنوز کاملا مسلم نیست که زبان این اسناد پارتی است یا آرامی. اگر چنانکه محتمل است پارتی باشد میتوان این اسناد را که متعلق به قرن اول پیش از میلاد است قدیمترین سند زبان پارتی شمرد .آثار مانوی پارتی از جمله آثاری است که در اکتشافات اخیر آسیای مرکزی تورفان به دست آمد. این آثار همه به خطی که معمول مانویان بوده و مقتبس از سریانی است نوشته شده و به خلاف خط پارتی هزوارش ندارد ونیز به خلاف خط کتیبه ها که صورت تاریخی دارد‚ یعنی تلفظ قدیمتری از تلفظ زمان تحریر را می نمایاند‚ حاکی از تلفظ زمان تحریر است.این آثار را میتوان دو قسمت کرد: یکی آنهائی که در قرن سوم و چهارم میلادی نوشته شده و زبان پارتی اصیل است‚ دیگر آثاری که ازقرن ششم به بعد نوشته شده و محتملا پس از متروک شدن زبان پارتی برای رعایت سنت مذهبی به وجود آمده هنوز اثری که قطعا بتوان به فاصله میان قرن چهارم و ششم منسوب دانست به دست نیامده .نسخی که از آثار مانوی به دست آمده عموما متاخر از تاریخ تالیف و متعلق بهقرن هشتم و نهم میلادی است. در خط مانوی حرکات به صورت ناقص ادانموده شده است.گذشته از آثاری که یاد شد کلمات پارتی که در زبان ارمنی باقیمانده به خصوص از این جهت که با حرکات ضبط شده برای تحقیق این زبان اهمیت بسیار دارد.اگر آثار نسا را پارتی به شماریم‚ و همچنین با توجه به سند اورامان و پدیدآمدن خط پارتی در قرن اول میلادی به جای خط یونانی که از زمان سلوکیها رواج یافته بود میتوان گفت که زبان پارتی از اوایل قرن اول میلادی یا کمی قبل از آن قوت گرفته و زبان رسمی و درباری شاهنشاهان ایران بزرگ شده بود.انحطاط زبان پارتی را میتوان به بعد از قرن چهارم میلادی‚ یعنی پس ازجایگیر شدن سپاهیان ساسانی برای مقابله با حملات اقوام شمالی منسوب داشت.از لهجه های موجود ایران هیچ یک را نمیتوان دنباله مستقیم زبان پارتی شمرد‚ لهجه های امروزی خراسان عموما لهجه های زبان فارسی است وزبان اصلی این نواحی در برابر هجوم اقوام مختلف و نفوذ زبان رسمی دوره ساسانی از میان رفته است‚ ولی زبان پارتی در دوره حکومت اشکانیان به نوبه خود در زبان فارسی میانه پهلوی تاثیر زیادی کرده و این تاثیر را در زبان فارسی امروز نیز میتوان دید .
فارسی میانه : از این زبان که صورت میانه فارسی باستان و فارسی کنونی است و زبان رسمی ایران در دوره ساسانی بوده آثار مختلف به جامانده است که آنها را میتوان به چند دسته تقسیم کرد: کتیبه های دوره ساسانی که به خطی مقتبس از خط آرامی‚ ولی جدا از خط پارتی‚ نوشته شده. کتابهای پهلوی که بیشتر آنها آثار زرتشتی است و خط این آثار دنباله خط کتیبه های پهلوی و صورت تحریری آن است. عباراتی که بر سکه و مهر ونگین و ظروف و جز آنها به جا مانده است. آثار مانوی که به خط مانوی نوشته شده و همه از کشفیات اخیر آسیای مرکزی است. همچنین بایدکتیبه های منقوشی را که در کنیسه دورا یافت شده‚ و نیز مخطوطات پهلوی را که به خط تحریری شکسته بر روی پاپیروس به دست افتاده در شمار آورد. در همه این آثار به جز آثار مانوی هزوارشهای آرامی به کار رفته است. خط کتیبه ها و خط کتابها و همچنین خط سکه ها و مهرها و نگینها خطوط تاریخی است‚ یعنی حاکی از تلفظ قدیمتر زبان است‚ ولی خط مانوی تلفظ معمول زمانرا منعکس میسازد. آثار موجود زبان پهلوی مفصلترین جزء ادبیات پیش از اسلام است و ازاین میان سهم عمده خاص آثار زرتشتی است. بیشتر نزدیک به تمام آثارپهلوی کتابی آثار زرتشتی است که غالبا در حدود قرن سوم هجری تدوین شده‚ هر چند اصل بعضی از آنها به دوره ساسانی میرسد.مهمترین کتیبه زبان پهلوی کتیبه شاپور اول در کعبه زرتشت نقش رستم است. از کتیبه های دیگر میتوان کتیبه کرتیر موبد ساسانی را در نقش رجب و کعبه زرتشت و کتیبه نرسی را در پایکولی اطراف کردستان نام برد.از آثار پهلوی کتابی که خاص ادبیات زرتشتی است دینکرد و بندهشن ودادستان دینیک و مادیگان هزارداستان و ارداویرافنامه و مینوگ خرد ونامه های منوچهر و پندنامه آذرباد ماراسپندان و همچنین تفسیر پهلوی بعضی اجزاء اوستا را نام باید برد. از آثاری که جنبه دینی بر آنها غالب نیست یادگار زریران و کارنامه اردشیر بابکان و درخت آسوریگ و خسرو کواتان وریذک و مادیگان شترنگ درخور ذکر است.زبان فارسی کنونی دنباله زبان پهلوی است. اما‚ عده زیادی لغات پارتیاز زمان تسلط اشکانیان در فارسی میانه پهلوی و در نتیجه در فارسی کنونی راه یافته. از این قبیل است کلمات فرشته‚ جاوید‚ اندام‚ افراشتن‚خاستن ومرغ . همچنین پور در پهلوی پسر و مهر وچهر و شاهپور و فرزانه و پهلوان را باید طبق قواعد زبانشناسی از کلمات پارتی محسوب داشت.
زبان سغدی : این زبان در شهر سغد که سمرقند و بخارا از مراکز آن بودند رایج بوده است. سمرقند و بخار از مراکز مهم ایران بوده است که متاسفانه در روزگار قاجار به اشغال روس در آمد و امروزه نیز در تصرف کشوری ساختگی به نام ازبکستان قرار گرفته است . زمان سغدی زبان بین المللی آسیای مرکزی به شمارمیرفت و تا چین نیز نفوذ یافت. آثار سغدی همه از اکتشافات اخیر آسیای مرکزی و چین است.آثار سغدی را میتوان از چهار نوع شمرد: آثار بودائی‚ آثار مانوی‚ آثارمسیحی‚ آثار غیردینی. از این میان آثار بودائی مفصلتر است.خط سغدی خطی است مقتبس از خط آرامی و در آن هزوارش به کار میرود‚اما عده این هزوارشها اندک است. همه آثار بودائی و همچنین آثار غیردینی و کتیبه قربلگسون در مغولستان به خط چینی و اویغوری و سغدی‚ متعلق به قرن سوم هجری هم به این خط است. آثار مسیحی به خط سریانی و آثار مانوی به خط خاص مانویان نوشته شده.میان آثار بودائی و مسیحی و مانوی مختصر تفاوتی از حیث زبان دیده میشود که نتیجه تفاوت لهجه و تفاوت زمانی این آثار است. آثار سغدی مسیحی ظاهرا تلفظ تازه تری را نشان میدهد. خط اصلی سغدی که آثار بودائیبه آن نوشته شده مانند خط پهلوی خط تاریخی است و حاکی از تلفظ قدیمتری است.زبان سغدی در برابر نفوذ زبان پارسی و ترکی به تدریج از میان رفت. ظاهرا این زبان تا قرن ششم هجری نیز باقی بوده است. امروز تنها اثر زنده ای که از زبان سغدی به جا مانده لهجه مردم یغنوب است که در یکی از دره های رود زرفشان بدان سخن میگویند و بازمانده یکی از لهجات سغدی است.
زبان سکائی ختنی : این زبان‚ زبان یکی از اقوام سکائی مشرق است که یک زمان برختن در جنوب شرقی کاشغر استیلا یافتند و زبان خود را در آن سامان رایج ساختند اطلاق نام ختنی به این زبان ازاینروست .آثار زبان سکائی عموما متعلق به قرن هفتم تا دهم میلادی است و عبارت ازآثار بودائی‚ متون طبی‚ داستانها و قصص‚ نامه های بازرگانی ‚ اسناد رسمی و غیر اینهاست. قسمت عمده این آثار ترجمه از سانسکریت‚ ولی قسمتی نیزترجمه از زبان تبتی و یا انشاء اصیل است.در آثار موجود این زبان میتوان صورت قدیمتر و صورت تازه تری تشخیص داد. صورت قدیمتر این زبان از حیث دستور زبان به زبانهای ایرانی کهن شبیه است : اسم در هفت حالت صرف میشود و دستگاه افعال مفصل است‚ اما درصورت تازه تر سکائی صرف اسامی خیلی ساده تر شده. تلخیص فوق العاده اصوات سکائی تازه یکی از ممیزات آن به شمار میرود.
زبان خوارزمی : زبان خوارزمی معمول خوارزم بوده و ظاهرا تا حدود قرن هشتم هجری رواج داشته است و پس از آن جای به زبان فارسی و ترکی سپرده. ترکی زبان غیر ایرانی است که در آذربایجان ایران رواج یافته است و متاسفانه به مرور زبان آذری کهن ایران را ریشه ای پهلوی دارد را از میان برده است . کشف آثار زبان خوارزمی ‚ گذشته از کلماتی که ابوریحان بیرونی درآثارالباقیه ذکر کرده‚ به کلی تازه است . این آثار عبارت است از دو نسخه فقهی به زبان عربی که در آن عباراتی به زبان خوارزمی نقل شده‚ و نیز لغت نامهای که برای توضیح عبارات خوارزمی یکی از این نسخ نوشته شده‚ ولی مهمترین اثر زبان خوارزمی مقدمةادب زمخشری است مشتمل بر لغات عربی و ترجمه خوارزمی است .آثار خوارزمی همه به خط عربی نوشته شده ولی هنوز خواندن و تعبیر آنها پایان نیافته خواندن آثار مختصری که از زبان قدیم خوارزم به خطی مقتبس از خط آرامی به دست افتاده هنوز ممکن نگردیده است . اشکال عمده ای که درخواندن عبارات خوارزمی مقدمةادب وجود دارد این است که کلمات عموما اعراب ندارد و نقطه گذاری آنها نیز ناقص است.زبان خوارزمی با زبان اطراف یعنی زبان سغدی و سکائی و آسی نزدیک است.در زبان خوارزمی چنانکه از مقدمةادب ونسخ فقهی مذکور برمیآید عده ای لغات فارسی و عربی وارد شده که حاکی از تاثیر این دو زبان در خوارزمی است.گذشته از زبانهای میانه فوق الذکر که زبانهای عمده ای هستند که آثار آنها امروز به دست است‚ زبان دیگری که با زبان سکائی ختن رابطه نزدیک دارد در حوالی تمشق در شمال شرقی کاشغر معمول بوده که آثار مختصری از آن به دست افتاده‚ ولی هنوز کاملا روشن نیست.صورتی از زبان آسی میانه را میتوان در بعضی اسامی تاریخی و جغرافیائی وهمچنین در بعضی کلماتی که در زبان مجارستانی داخل شده بازیافت .

شکوه ای از استاد یارشاطر :
دکتر احسان یارشاطر نویسنده همین جستار ارزشمند , در یک مقاله ای بسیار تعجب برانگیز در شمارهء پانزدهم مجله میراث ایران که در امریکا به تیراز 15 هزار نسخه به چاپ رسید نام ایران را شایسته کشور ما ندانست !! با سوابقی که از این استاد گرانمایه در دست است این جستار ایشان همه سوابق ارزشمند وی را به زیر سوال می برد . ایشان نام کشور "فارس" را برازنده "ایران بزرگ" می داند . در حالی که فارس یا پارس تنها یک استان از کشور ایران بزرگ بوده است و ایران ما شامل همه اقوام آریایی ( کورد , آذری , فارس , لر , بلوچی , خوزی , ترکمن , ارمنی , تاجیک و . . . ) می باشد و ایران را پرشیا یا فارستان خواندن دروغی بزرگ بر همه هویت ملی و فرهنگی ایران زمین است . پرشیا یا پارس نامی است که کشورهای بیگانه بر ایران زمین نهادند همچون یهودیان در کتاب تورات , گزنوفون و هرودوت در یونان . تمامی اسناد سه الی چهار هزار ساله دینی زرتشتیان حکایت از آن دارد که سرزمین ما همان ارئینه وئیجه ( خواستگاه آریایی ها یا همان ایران کنونی ) بوده است . امیدواریم ایشان این جستار تفرقه انگیز خود را هرچه سریع تر اصلاح کنند .

زبان ایرانی کهن

از زبانهای ایرانی کهن به دو زبان فارسی باستان و اوستائی به وسیله مدارک کتبی آشنائی داریم:فارسی باستان : این زبان که فرس قدیم وفرس هخامنشی نیز خوانده شده ، زبان رسمی آریاییان دردورۀ هخامنشیان بود ، وآن با سنسکریت واوستایی خویشاوندی نزدیک دارد . مهمترین مدارکی که از زبان فارسی باستان در دست است ، کتیبه های شاهنشاهان هخامنشی است که قدیم ترین آنها متعلق به « اریارمنه » پدر جد داریوش بزرگ ( حدود 610 ـ 580 قبل از میلاد ) [ یعنی دوهزارو شش صدو هفده سال قبل از امروز ] و تازه ترین آنها از ارد شیر سوم ( 358 ـ 338 ق. م. ) است . مهمترین وبزرگترین اثر از زبان فارسی باستان کتیبۀ بغستان ( بیستون ) است که بامر داریوش برصخرۀ بیستون ( سرراه همدان بکرمانشاه ) کنده شده . این کتیبه ها بخط میخی نوشته شده وازمجموع آنها قریب 500 لغت بزبان فارسی باستان استخراج می شود .

زبان اوستائی: زبان یکی از نواحی شرقی ایران بوده است‚ ولی به درستی معلوم نیست کدام ناحیه‚ و نیز روشن نیست که این زبان در چه زمان از رواج افتاده. تنها اثری که از این زبان در دست است اوستا کتاب مقدس زرتشتیان است. سرودهای خود زرتشت گاثاها که کهنترین قسمت اوستاست حاکی ازلهجه قدیمتری از این زبان است. کمترین زمانی که برای پیدایش زرتشت میتوان قرار داد قرن ششم قبل از میلاد است. بنابراین زبان گاثاها تازه تر ازاین زمان نیست ولی میتواند بسیار قدیمتر باشد.اوستا به خطی نوشته شده که به خط اوستائی مشهور است و ظاهرا در اواخردوره ساسانی در حدود قرن ششم میلادی . به همین منظور از روی خط پهلوی اختراع گردیده و به خلاف خط پهلوی خطی روشن و ساده و وافی به مقصود است.اوستا کتاب دینی – تاریخی زرتشتیان در یک زمان نوشته نشده‚ بلکه چنانکه از چگونگی زبان و مضمون قسمتهای مختلفش پیداست در دورههای مختلف انشاء گردیده است . کتاب اوستا به مرور زمان توسط موبدان مختلف گردآوری و تهیه شده است و مرجع اصلی دینی زرتشتیان گاتها است . از زبانهای کهن دیگر اثر مستقلی هنوز به دست نیفتاده‚ ولی از وجودبعضی از آنها به وسیله کلماتی که در زبانهای دیگر به جا مانده و یا ذکری که مورخان کرده اند و یا به وسیله صورت میانه این زبانها‚ آگاهیم.از این جمله یکی زبان مادی کهن ایران است که زبان شاهان سلسله ماد و مردم مغرب و مرکز ایران بوده است. در کتیبه های شاهان آشور از مردم ماد نام برده شده. کلماتی از این زبان در زبانهای یونانی و لاتینی باقی مانده‚ ولی ماخذ عمده اطلاع ما از این زبان کلمات و عباراتی است که درکتیبه های شاهان هخامنشی که جانشین شاهان مادی بودند به جای مانده است. دیگر زبانهای سغدی و خوارزمی و سکائی و پارتی است که از صورت میانه آنها مدارک کتبی در دست است و همه به نواحی شرقی فلات ایران تعلق دارند . در کتیبه های داریوش بزرگ نام شهرهایی که این زبانها در آنهارایج بوده یاد شده: سغد‚ خوارزم ‚ سکا و پارت . همچنین از شهرهای دیگری چون هرات و رخج و بلخ نام برده شده که زبان جداگانه داشته اند. در مآخذ دیگر نیز به نام زبانهای بلخی و رخجی و هروی و مروزی و سگزی و کرمانی برمیخوریم که به تدریج از میان رفته اند.زبانهای ایرانی کهن با زبانهای کهن هندوستان به خصوص زبانی که درسرودهای ودا ‚ که قدیمترین اثر زبانهای آریائی است‚ به کاررفته نزدیکی و شباهت بسیار دارند. غالب افعال و پیشوندها و پسوندها ولغات اصولا یکی است‚ اما افعال و کلماتی نیز هست که مخصوص یکی از دودسته است‚ مانند گفتن و سال و برف که تنها درزبانهای ایرانی دیده میشود. برای دریافتن شباهت اساسی این زبانها میتوان به ده عدد اول زبان سانسکریت و اوستائی توجه نمود:در اصوات و قواعد صرفی نیز اصولا زبانهای کهن هند و ایرانی مشترک اند‚ولی چنانکه از مقایسه ده عدد اول نیز برمیآید بعض تفاوتهای اصلی دراصوات میان دو زبان وجود دارد که میتوان آنها را به عنوان میزان تشخیص به کار برد.

سرزمین ایرانی خوارزم و زبان اوستایی آن

سرزمین ایرانی خوارزم و زبان اوستایی آن
خوارزم سرزمین کهن ایرانی است که متاسفانه امروزه ( پس از دوره قاجار ) میان ازبکستان و ترکمنستان قرار گرفته است و زبانش رو به فراموشی سپرده شده است . خوراسمیا از استانهای شاهنشاهی هخامنشی که از آنجا سنگ کبود برای آراستن کاخ داریوش بزرگ در شوش آوردند در نبشته های دینی تنها در دوره های اخیر یادی در میان می آید . یشت 14/10
شماری از پژوهشگران این تاریکی ظاهری سرزمینی آباد و شکوفا را با گفتن خوراسمیا بخشی از میهن اصلی ایرانیان یعنی ایرنیم وئیجو اوستایی که بعدها ایرانویچ پهلوی شده است بجز نام چیزی باقی نمانده است . حتی بر سر نامش نیز حرفها و حدیثهایی بسیاری است . اما اگر بپذیریم بخش پایانی این نام به معنی زمین در فارسی است آنگاه خوراسمیا معنی روشنی خواهد داشت . ریشه کلمه فارسی خوار به زبان کردی پست و پایین می باشد و خوراسمیا به معنی سرزمین پست و پایین معنی میدهد . چنین نامی برای سرزمینهایی که در پیرامون و بخش پایین رودخانه آمودریا یعنی واحه کنونی خیوه و قزل قوم نهاده اند نام مناسبی می باشد . شاید گفتنی باشد که یکی از شهرهای پایین دست سیردریا ( سیحون ) را جغرافیا نویسان مسلمان به نام خواره می شناسند .
چون به سده های میانه دیرپای خوارزم می رسیم که از دولت جانشین هخامنشیان آغاز می شود و به ورود اعراب ( سده هشتم میلادی ) می رسد بر آگاهی ما چندان افزوده نمی شود . تاکنون باستان شناسانی از شوروی در چهار دهه اخیر سکه ها - نوشته های گلی - ظرف های باستانی و . . . از این منطقه کشف کرده اند ولی چیزی زیادی به بیرون درج نداده اند . دست کم روشن است که همگی این نوشته ها به زبانی همانند متون پارتی و سغدی که سرزمینهای همسایه خوراسمیا هستند و برگفته شده از خط آرامی هستند نوشته شده بوده است . خطی که در تمامی سرزمینهای ایران گسترش یافته بود . موضوع زبان مادری خوراسمیا در دوره جسارت داشته است :
1 ) در سده سوم میلادی درست پیش از فتح آنجا توسط اردشیر و شاپور ساسانی
2 ) در هنگام ورود تازیان
کتیبه های تدفینی بر حدود صد استوان سنگی مرمری یا گلی که در توق قلعه ( چهارده کیلومتری شمال غربی نوکوس ) پیدا شده است به این دوره اخیر تعلق دارد . این نوشته ها با اینکه از آسیب در امان نمانده است ولی مطالبشان تکراری است و میتوان به قطعیت همه آن را خواند . یک نمونه از این کتیه های چنین نوشته است :
در سال 706 ماه فرورتین - روز فرورتین این صندوق از آن روان اسرویوک پسر تیشیان است روانهای آنها در فردوس ابدی بیارمد
در پنج سده نخست دوره اسلامی سرزمین ایرانی خوارزم چندین دانشمند بزرگ را در دامان خود پرورش داد که از برجسته ترین آنها ریاضیدان نامدار محمد بن یوسف خوارزمی است که نام او در اصطلاح الگوریتم باقی مانده است و کتابش الجبر نام خود را به الجبرا داده است . بلند آوازه تر از وی ابوریحان بیرون است که در ریاضیات - جغرافیا و علوم طبیعی بزرگ عصر خود بوده است . نخستین نشانه های خوارزمی ار در فهرستهایی از تقویم و اصطلاحات شناسی که به زبان عربی و فارسی در کتاب آثار الباقیه ابوریحان بیرونی دانشمند بزرگ ایرانی ثبت شده مرهون او هستیم .
اما باید دو سده بگذرد که ما به بدنه زبان اصلی خوارزم برسیم . این بدنه تا اندازه ای کوچک است . روشن ترین دگرگونی های زبان خوارزمی که این زبان را با زبانهای دیگر ایرانی متمایز کرده است در تبدیل حروف آغاز ب - د - ج به بتا و گاما و حروف میانی است . برای یافتن ویژگی های دستوری مهم نخست باید نگاهی به فعل بیاندازیم . گفتنی است در این زمینه حفظ ر پایانی در همه زمانها در سوم شخص جمع است که در زبانهای ایرانی دیگر چنین پایانه هایی تنها در زبانهای اوستایی - سکایی و سغدی متاخر به خوبی یافت می شود . خوارزمی نیز در نگهداشتن و بسط دادن افزوده های قدیم به مثابه نشانه ای از زمان استمراری همانند زبان سغدی است . این نشانه به صورت موصت طولانی در ریشه فعل ظاهر می شود .
از زبان خوارزمی چه باقی مانده است ؟
ترجمه های و فرهنگهای واژه دشوار عبارات یا جملات کوتاه ( کمتر از 400 کلمه ) در کتب فقهی عربی عمده ترین آنها قنیه المینه ( حدود 660 قمری ) است نقل شده است . این نقل قولها بسیار اصطلاحی و گه گاه عامیانه و پر از جناس و ایهام است . چنانکه فهم معانی آن دشوار است مگر برای کسانی که به کلی با این زبان آشنایی دارند . این جملات از قوانین موضوعه بیرون می آیند . جملاتی هستند که عملا در زندگی روزمره به کار می رود بنابراین در دعوا ها اهمیت پیدا میکند . جملاتی مانند : من دخترم را در ازای صد دینار کابین به تو داده ام . یا جویده سخن مگوی - هر سوگندی میخواهی یاد کن و . . .
سخنان قابل تعقیب و کتیبه های استودانها به ترتیب در خوارزمی متاخر و میانه صرفا بقایای کوچک و ناچیزی از این زبان است و در خور آن نیست که بر آنها نام ادبیات گذاشته شود . یک حقیقت غیر قابل انکار است که نزدیکی واژه های خوارزمی و اوستایی مشهود است . اگر چه باید در باب ارزیابی گسترده انجام گیرد ولی ثابت کردن اینکه خوارزمی گویشی از اوستایی است بسیار دشوار است . اما اگر فرضیه هنینگ را در نظر داشته باشیم که گفته است :
گات ها کهن ترین بخش اوستا در مرو و هرات تصنیف شده است و گویش محلی دارد
پس میتوان پنداشت که خوارزمی نیز بخشی از زبان اوستایی است . سرزمینهای خوارزم و هرات و بلخ و بخار و مرو و سمرقند همگی بخشی از ایران هستند و ایرانی نژاد می باشند که متاسفانه با دخالتهای بیگانگان روس و انگلستان به اشغال دول نا مشروع در آمده است .
پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی ( متون ایرانشناسی دانشگاه کمبریج ) برداشت این نوشتار با ذکر نام و آدرس پایگاه آزاد است

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۲, شنبه

رامگاه اشوزرتشت در کجا واقع شده است؟

تاریخ درگذشت اشوزرتشت روز خیرایزد و دی ماه برابر با پنجم ماه دی می باشد، زرتشتیان چون به بقای روح و فروهر نیاکان خود باور دارند، اصولا پس از مرگ، علاقه زیادی به اینکه به سر مزار درگذشته بروند و شیون و زاری كنند، را ندارند، بنابراين برای زرتشتيان، مهم نبوده که اشوزرتشت در کجا دفن شده و همواره روح او را در کنار خود احساس می کنند و از روح و فروهر پاک اشوزرتشت برای پیشرفت کارهایشان کمک می خواهند و به دنبال محل آرامگاه اشوزرتشت نیستند.

ولی بنا بر اثبات بيشتر دانشمندان، آرامگاه اشوزرتشت، دراستان بلخ افغانستان و درشهر مزار شریف می باشد. همان جايیکه بنا بر باور مذهب شیعه( بيشتر مردم شهر مزار شریف را شيعيان تشکیل می دهد)، آنجا مقبره حضرت علی می باشد، در حالیکه مقبره حضرت علی در عراق واقع است و از نظر تاریخی هرگز حضرت علی به افغانستان گذر نکرده است، و مزار شریف به خاطر این گفته اند که مردم می دانستند که یک مزار شریفی در شهرشان وجود دارد که برای حفظ آن بایستی یک نام مقدس و سپنتايي به آن بدهند.

نام قدیم شهر مزار شریف هم بلخ بوده و نام این استان هم اکنون هم بلخ است و در اوستا بسيار آمده که بلخ محل پادشاهی شاه گشتاسب بوده که اشوزرتشت دین خود را ارايه و تبلیغ می کرده است، و در این شهر به شهادت رسیده است.

از این نوع کارها د رایران زیاد است، مانند لقب تخت سلیمان که به مقبره کورش بزرگ داده اند یا نقش رستم یاتخت جمشید وغیره، که بتوانند این مكان ها را به خاطر احترام این افراد، از حمله دشمنان در امان دارند، که خوشبختانه موفق هم شده اند.

آيا حافظ در پايان عمر پيرو آيين مهر و ا وستا شده بود ؟

محمد گلندام كه از شاگردان و مريدان حافظ بوده است و تمامي غزليات وي را، او جمع آوري و نشر داده است ، در مقدمه غزليات از حافظ به عنوان شهيد ياد مي كند كه در پي فتواي فقها به قتل رسيده است!!!
در كتاب عرفات العاشقين ، نوشته ي اميرتقي الدين ، مي خوانيم:
آنگاه كه ماموران حكومت در پي فتواي فقها و حكم قوه ي قضاييه به خانه ي حافظ حمله نمودند تا وي را بازداشت نموده وبه قتل برسانند، بانوان خانه حافظ ، تمامي آثار و نوشته هاي وي را در چاه ريختند تا به دست ماموران نيفتد.
شمس الدين محمد حافظ شيرازي كه در كودكي قرآن را حفظ نموده بود ، لقب حافظ را مثل ده ها شخص دوران خود بدست آورد! حفظ تمامي قرآن عادتي شده بود كه كودكان در 8-10 ويا 12 سالگي آنرا وظيفه مي دانستند و در اين سن و سا ل تمامي قرآن را از بر مي خواندند و به ديگران آموزش مي دادند. حافظ در كودكي علاوه بر حفظ و آموزش قرآن ، در يك نانوا يي نيز كار مي كرد و به كار خمير گيري مشغول بود. حافظ از همان نوجواني به عنوان رند شيراز معروف شد و اين به خاطر زيركي و باهوشي وي بود. رند در لغت به معناي زيرك، هوشيار ، آگاه به اسرار و واقف به علوم بسيار ، مي باشد و نيز به كسي مي گويند كه درونش پاك تر از ظاهرش باشد.
چنانچه برخي از مورخين نوشته اند و از غزليات حافظ برداشت مي شود ،حافظ در نوجواني عاشق دختري به نام (( شاخ نبات )) مي شود كه دختر پيش نماز محل بوده است. و در همين هنگامه عاشقي ، ذوق و شوق حافظ به غزل سرايي رشد مي كند. ولي شوربختانه ملاي محل ، دختر خود را عروس مي كند. و حافظ در عشق نوجواني خود شكست مي خورد. از سويي ديگر استقبال مردم و خردمندان از غزليات حافظ در سراسر جهان پارس زبان آن دوران از هند تا ايران و عراق موجب بروز حسادت عليه حافظ مي شود. و آنها را به جايي مي كشاند تا از هر بيت و غزل ا و سندي بيابند براي محكوم كردن و تكفير رند شيراز.
از سويي ديگر حافظ نيز بيش از پيش به ناداني، تزوير و بي مايه بودن افكار فقها پي ميبرد و كم كم از آنها و انديشه هاي آنها جدا مي شود و در غزليات خود به افشاي آنها مي پرداخت:
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي من نه آنم كه دگر گوش به تزوير كنم
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي دام تزوير نكن چون دگران قرآن را
همانطور كه حافظ آرام آرام از افكار و عقايد فقها ي دوران خود جدا و دور مي شد ، به سوي يك انديشه ي جايگزين نيز نزديك ميشود ، و در سروده هاي خود اعتراف مي كند كه در ابتدا از حقايق آگاه نبوده است تا اينكه در پي آشنايي با انديشه هاي ديگر در معني بر او گشوده مي شود:
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد كز ساكنان درگه (( پير مغان)) شدم
در پي توطئه ها بارها و بارها حافظ از شيراز رانده شد و او را تبعيد نمودند:
گر ازين منزل غربت بسوي خانه روم دگر آنجا كه روم عاقل و فرزانه روم
اما پس از بازگشت از تبعيد ، باز اعترافات رند شيراز در غزل هاي وي متبلور ميشود:
گر مسلماني از اين است كه حافظ دارد واي اگراز پس امروز بود فردايي
(( مغ)) در لغت به انسان اوستايي ، و يا پيشواي آيين اوستا گفته مي شود و پير مغان به زرتشت نخستين و يا بزرگترين پيشواي آيين اوستا اطلاق مي شود. حافظ در هنگامه ي پاياني عمر خود، بسيار به اين مسئله كشيده مي شود و در غزليات بسياري وفاداري خود را به پير مغان و (( آيين مهر )) اعلام مي كند:
جام مي ، گيرم و از اهل ريا دور شوم يعني ازاهل جهان پاك دلي بگزينم
بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند كه مكدر شود آيينه ي (( مهر آيينم))
در اين ابيات حافظ صريحا اعتراف مي كند كه آيين ودين ا و ميترايي يا همان آيين مهر است.
و اما اسناد ميترايي بودن رند شيراز و پيرو (( آيين اوستا = پير مغان )) بودن وي در لابه لاي غزليات او با صراحتي ويژه به چشم مي خورد:
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائم است ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست گاه نيست
چل سال پيش رفت كه من لاف مي زنم كز چاكران پير مغان كمترين منم
منم كه گوشه ميخانه خانقاه من است دعاي پيرمغان ورد صبحگاه من است
حافظ جناب پير مغان جاي دولت ست من ترك خاكبوسي اين در نميكنم
گرمدد خواستم از پيرمغان عيب مكن شيخ ما گفت كه در صومعه همت نبود
مريد پيرمغانم زمن مرنج اي شيخ چرا كه وعده توكردي واو بجا آورد
و در جايي ديگر مي گويد:
در خرابات مغان نور خدا مي بينم اين عجب بين كه چه نوري ز كجا ميبينم
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
هرچند آيين اوستا يكي از چهار ديني ست كه قرآن مجبور به پذيرش آن گشته و پيروان اين چهار آيين در ممالك اسلامي مي بايست امنيت مي داشتند ، اما بخشي از فقها و روحانيون همواره در طول تاريخ ، انسانهاي آزاده و فرهيخته ي بسياري را به جرم كفر و الحاد و ارتداد به قتل رسانده اند. حتي حافظ را كه طبق آيين اوستا خداپرست بوده است ، نيز شامل اين اتهامات شده و چون بسياري ديگر مانند سهروردي ، ابن مقفع ، حلاج و...

آریو برزن سردار بزرگ ایران زمین

آریو برزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدونی به ايران زمين دليرانه از سرزمين خود پاسداری كرد و در اين راه جان باخت و حماسه «دربند پارس» را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت برخی او را از اجداد لرها يا كردها می دانند.
اسكندر مقدوني در سال 331 پيش از ميلاد، پس از پيروزی در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل يا گوگامل) و شكست پايانی ايران،بربابل و شوش و استخر چيرگی يافت و برای دست يافتن به پارسه، روانه اين شهر گرديد. اسكندر برای فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد : بخشي به فرماندهی «پارمن يونوس» از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه روان شد؛ و خود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه كوهستان كهگيلويه را در پيش گرفت و در تنگه هاي دربند پارس با مقاومت ايرانيان روبرو شد.در جنگ دربند پارس، آخرين پاسداران ايران با شماری اندك به فرماندهی آريو برزن در برابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع و سپاهيان مقدونی را ناچار به عقب نشينی کردند.
با وجود آريو برزن و پاسداران تنگه های پارس، گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگه هاي كوهستاني امكان پذير نبود. از اين رو، اسكندر به نقشه جنگي ايرانيان در جنگ ترموپيل متوسل شد؛ و با کمک یکی از اسیران از بيراهه گذشت و با گذر از راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند و آنان را در محاصره گرفت.آريو برزن، با چهل سوار و پنج هزار پياده و وارد كردن تلفات سنگين به دشمن ، خط محاصره را شكست و براي ياري به پایتخت به سوي پارسه شتافت؛ ولي سپاهياني كه به دستور اسكندر از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش از رسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند.
آريو برزن، با وجود واژگوني پايتخت و در حالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود، حاضر به تسليم نشد؛ و آن قدر در پیكار با دشمن پا فشرد که گذشته از خود او همه يارانش از پاي در افتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريو برزن به خاك افتاده بود.

مروري بر زندگي‌نامه روزبه پارسي

مروري بر زندگي‌نامه روزبه پارسي
روزبه پارسي پسر دادويه معروف به عبدالله بن مقفع كه يكي از مترجمان برجسته و دانشمندان بنام ايران در قرن دوم هجري است ، در فيروزآباد پارس به‌دنيا آمد . او در بصره به‌عنوان مولب در خاندان « آل هاشم » پرورش يافت و در اثر آميزش با تازيان زبان عربي را به‌خوبي فراگرفت و در آن به‌مرحله استادي رسيد و از فصحا و عربي‌نويسان دهگانه درجه اول دوران خود شد . وي زبان پهلوي را به‌خوبي مي‌دانست .
پدرش زردشتي و از نژاد اصيل ليراني بود . روزبه اگرچه ظاهرا مسلمان شد اما تا پايان عمر زرتشتي باقي ماند . شرح زير دليلي بر آن‌است كه روزبه پارسي كيش اجداد و نياكان خود را هرگز ترك نكرد :
« ابن‌المقفع نزد عيسيي بن علي شد و گفت مسلماني در دل من راه كرد و خواهم به‌دست تو مسلماني گرفتن . عيسي گفت اسلام آوردن تو فردا به محضر ؟ و وجوه مردمان سزاوارتر است و چون شام بگستردند ابن‌مقفع برخوان هم به‌رسم مجوسان زمزمه گفت بانيت مسلماني نيز زمزمه آري ! گفت آري ! نخواهم شبي را بي اين بروز كردن » . ( به‌نقل از هيثم بن عدي )
روزبه چون عربي را به شيوايي به‌زبان مي‌آورد و مي‌نوشت شغل نويسندگي را به او دادند و وي دير زماني منشي افرادي سرشناس مانند مروان بن محمد آخرين خليفه اموي و عيسي بن علي بود .
ابن مقفع در 36 سالگي مورد غضب منصور واقع شد و به‌دست يكي از عمال پليد او يعني سفيان والي بصره به‌طرزي فجيع به‌قتل رسيد . گويند تنوري برتافتند و ابن مقفع را زنده زنده مثله كردند . اعضاي تن او را يك‌يك در آتش تنور انداختند تا اين‌كه تمام جسدش طعمه آتش گرديد .
اخلاق روزبه
روزبه از نظر ويژگي‌هاي اخلاقي نمونه بزرگواري ، گذشت ، دليري و انسان دوستي بود . « قدر دوستي را نيك مي‌دانست و نقش خود ر ا خوب تربيت مي‌كرد به حال زيردستان و زحمت‌كشان توجه كامل داشت . حال زبردستان و مالكين را هم اصلاح مي‌نمود . از نظر نيك‌خويي و رفتار اجتماعي بهترين ويژگي‌ها را داشت و با نرمي و خوش‌رويي و آداب دوستي رفتار مي‌كرد . و در خانه او باز و خوان او هميشه گسترده و خوراك او به‌همه كس مي‌رسيد . هر كس به او نياز داشت بي‌اندازه كمك و ياري مي‌ديد . از پيشكاري و انشا داوود بن عمر ثروتي نصيبش شده بود كه با آن گروهي از اهالي بصره و كوفه را اداره مي‌كرد و به‌هر يك ماهانه پانصد الي دو هزار درهم مي‌داد .او با عبدالحميد كاتب دوست بود و روزي با هم نشسته بودند كه تني چند مامور كشتن عبدالحميد وارد شدند . آنها او را نمي‌شناختند از آن دو يار پرسيدند كدام يك عبدالحميد است ؟ هر يك از آنها گفت من هستم .
عبدالحميد ترسيد ابن مقفع را جاي او بكشند . گفت : شتاب مكنيد . چند نفر از شما نزد ما بمانيد و چند تن ديگر برويد علائم و نشانه‌هاي مرا بپرسيد مبادا دوست من به‌جاي من كشته شود و آنها چنين كردند .
آثار او
الادب الصغير
الادب الكبير
رساله الصباحه
كليله و دمنه كه اين كتاب را از پهلوي ترجمه كرده است كه در اصل از يك كتاب هندي به‌نام Panchatantra به‌پهلوي ترجمه گشته ، و در اين كتاب ابن‌مقفع وسيله‌اي براي انتقاد از بدرفتاري‌هاي حكام و نابساماني اوضاع روز و محيط فاسد خود پيدا كرده و از زبان حيوانات آن‌چه را كه به‌طريق عادي غير قابل اظهار بود بيان داشته است .
روزبه كتاب‌هاي زير را نيز از پهلوي ترجمه كرده است :
كتاب التاج در سيرت انوشيروان
كتاب خداي‌نامه درباره واقع تاريخي ايران .
كتاب مُزدك دربتره تعاليم مزدك .
به‌علاوه روزبه در ميان مسلمانان نخستين كسي بود كه فن منطق را به عربي ترجمه كرده و مسايل برهاني را در اختيار مسلمان گذاشته است . كسي كه آثار او را بخواند يقين حاصل مي‌كند كه هر يك شخص تربيت شده ، ادب ، علم آموخته است و تهذيب پارسي را با ادب عربي مقرون كرده و براي ملت خود يك تعصب قوي و احساس داشته است . ضمنا ناگفته نماند كه پسرش روزبه « حفين » نيز مانند پدرش مردي فاضل و دانشمند بود . و يكي از كتاب‌هاي معروف ارسطو Nichomacean Ethics را به‌عربي ترجمه كرد .
منبع :
كتاب فلسفه شرق اثر مهرداد مهرين ، چاپ ششم ، 1361

۱۳۸۸ فروردین ۱۹, چهارشنبه

بازار داغ مصادره مفاخر ايران

بازار مصادره‌سازي چهره‌هاي فرهنگي و تاريخي ايران زمين، مدتي است كه گرم شده و در بازي رسانه‌ها هر روز نام‌آوري از پيشينه اين ملت را به‌نام ديگران سند مي‌زنند. [اين روزها از] ماني عراقي، رودكي تاجيك، ابن‌سيناي عرب، مولاناي ترك [سخن به ميان مي‌آيد] و لابد اين قصه سر دراز دارد. اينكه چطور و با اين سرعت اين اتفاق رخ داده را بايد در گيرودارهاي سياسي اخير جست‌وجو كرد. مناقشه با ايران از هر جنس، با تاريخ و فرهنگ كهن و سترگي كه دارد، آسان نيست. نام ايران يادآور شكوه و عظمتي است كه نمي‌توان آن‌را با ديگر ممالك يكي دانست و شايد همين شده كه حالا پيش از هر اقدامي، مي‌خواهند ايران را از تمام افتخارات گذشته‌اش تهي كنند. اين كه اين اقدام تا چه حد كارساز است، بستگي به بوق‌هاي تبليغاتي دارد اما نبايد فراموش كرد كه اين بازي نتيجه‌اي از پيش تعيين شده دارد. افكار عمومي جهاني كه به هر حال تحت تأثير تزريق رسانه‌ها است در كوران اين اطلاعات غلط، مانند اكنون با شنيدن نام ايران به‌جاي تداعي شدن فرهنگي باستاني و تمدني قديم، معادل‌هاي ديگري به ذهن مي‌آورد و همين موجب مي‌شود تا بستري مناسب براي اتفاقات مورد نظر به‌وجود آيد. اين بازي براي كشورهايي چون افغانستان و عراق كه خود روزي جزو قلمروي ايران محسوب مي‌شدند چندان لازم نبود؛ تاريخ اين نام‌ها نهايتا به يك قرن و نيم پيش بازمي‌گردد. ولي حساب ايران جداست. از خصم انتظاري جز دشمني نمي‌رود. بازي ديروز به شكلي ديگر بود و امروز به اين صورت. علت هم معلوم است اما مهم، نحوه برخورد ماست. ما كه سالياني است از هر چه داشته‌ايم تبري جسته‌ايم و روزگاري انگ بر اين پيشينه زده‌ايم، حالا دريافته‌ايم كه در ابتداي رويارويي، آنچه بيش از هر چيز در نظر طرف مقابل آمده همين فرهنگ كهن است. شايد از همين جهت بوده كه يكي از اعضاي كميسيون فرهنگي مجلس در روزهاي پاياني هفته گذشته توجه به تاريخ و فرهنگ حتي در دوره پيش از اسلام را هم بسيار مهم خوانده است. اگرچه تازگي، براي گرفتن ماهي‌ از آب هميشه وجود دارد اما نبايد فراموش كرد كه حتا اكنون نيز عده‌اي از پاس‌داشت فرهنگي گذشته گله‌مندند و اتفاقاتي از اين نوع را تقبيح مي‌كنند. با رويكرد خصمانه ديگران در اين برهه حساس، رخدادهايي از اين جنس به‌ويژه اگر توأم با افزايش سطح آگاهي‌هاي عمومي و تقويت روحيه افتخار بر ايراني بودن باشد نه‌ تنها عملي ملي و اقدامي ميهني است و موجب همگرايي مي‌شود كه در نوع خود مبارزه‌اي فرهنگي تلقي مي‌شود.

رخنه تجزيه‌طلبان به رسانه ملي

انتشار مقاله‌اي آكنده از تعبيرات و اصطلاحات متعلق به جريان تجزيه‌طلب و ميهن‌ستيز پان‌تركيسم، تحت عنوان «شهري ميان آتشكده‌هاي زرتشتي» در شماره 2182 روزنامه جام جم، حيرت و شگفتي خوانندگان اين مطبوعه‌ي وابسته به رسانه‌ي ملي را - كه مي‌بايست در همه حال حافظ و حامي وحدت و هويت ملي باشد - برانگيخت. تكاپوي فزاينده، اما سخت مذبوحانه و بي‌فرجام گروهك‌هاي تجزيه‌طلب جهت تفرقه‌افكني ميان ايرانيان و القاي اين توهم كه ميان ملت واحد و يكپارچه‌ي ايران تفاوت‌ها و اختلافات عميق فرهنگي و ملي وجود دارد و لذا هزارتكه شدن خاك ايران امري بايسته و ضروري است، در طول چند سال اخير با اهداف شوم امپرياليسم جهاني كه خواهان براندازي نظام جمهوري اسلامي ايران از طريق آسيب زدن به تماميت ارضي ايران است، سخت در هم تنيده است. در چنين اوضاعي كه اشرار تجزيه‌طلب، اعم از پان‌عرب و پان‌ترك، به راهنمايي و پشتيباني پيدا و پنهان دشمنان نظام و ملت ايران به اقدامات تروريستي در جنوب شرق و جنوب غرب، و آشوب‌طلبي در شمال غرب ايران روي آورده‌اند، از مسؤولان و دست‌اندركاران رسانه‌ي ملي انتظار مي‌رود كه بيش از ديگران در برابر تحركات خزنده‌ي دشمنان بيگانه و ايادي فريب‌خورده‌ي داخلي آن دقت و هشياري به خرج دهند. در مقاله‌ي مورد بحث، كاربرد عنوان «آذربايجان جنوبي» - كه ساخته و پرداخته‌ي پان‌تركيست‌هاي جمهوري آذربايجان در عصر استالين است - براي اشاره به استان‌هاي شمال غرب ايران (آذربايجان شرقي و غربي، اردبيل)، هدفي به آشكارا تجزيه‌طلبانه دارد؛ چرا كه با اطلاق عنوان «آذربايجان شمالي» به جمهوري آذربايجان و «آذربايجان جنوبي» به شمال غرب ايران مي‌خواهند چنين القا كنند كه اين دو سرزمين ِ به لحاظ تاريخي و ملي يكسره جدا و سوا از هم، در اصل واحد و يگانه بوده كه سپس به علت تهاجم ايران و روسيه‌ي تزاري به دو نيمه‌ تقسيم شده و اينك مي‌بايست هر چه سريع‌تر براي به هم پيوستن و يگانه ساختن اين دو نيمه‌ي از هم جدا افتاده به تلاش و مبارزه برخاست! در جاي ديگري از همان مقاله از «تاخت و تاز اقوام وحشي پارس» سخن رفته است كه باز تعبيري يكسره پان‌تركيستي و نژادپرستانه و مبتني بر اين ايده‌ي موهوم است كه ايرانيان نه «ملتي» با سرگذشت و سرنوشت و منشأ واحد، بل كه متشكل از دو «قوم» كاملا متفاوت و متعارض‌اند كه گويا يكي وحشي و ظالم و حاكم، به نام «فارس»، و ديگري متمدن و مظلوم و محروم به نام «ترك» است! با داشتن چنين ايده‌ي نژادپرستانه‌اي است كه تجزيه‌طلبان پان‌تركيست ملت واحد ايران را به صرف داشتن تفاوت‌هاي زباني، چندپاره مي‌كنند و دشمن يك‌ديگر جلوه مي‌دهند. از سوي ديگر درج عنواني چون «كشور آذربايجان» در همان مقاله نيز در پي القاي اين توهم است كه شمال غرب ايران سرزميني با مليت و ملتي جدا و سوا از باقي ايران است و همين جداگانگي و تفاوت ساختگي موجب آن است كه اين بخش از ايران كشور و دولت جداگانه‌اي را براي خود تشكيل دهد! اين ادعاي موهوم و مغرضانه در حالي است كه سرزمين آذربايجان در طول تاريخ ايران يكي از استان‌هاي اصلي آن و جزيي لاينفك از مليت و ملت و خاك ايران بوده و هست. امروزه رسالت همه‌ي ايرانيان آزاده و ميهن‌دوست، تلاش در جهت حفظ و تحكيم وحدت ملي و سرفرازي ايران است. (اين نوشته به روزنامه جام جم ارسال شده است)

چشم طمع دولت جديد عراق به اراضي ايران

رييس جمهور عراق در يک حرکت نامنتظره، در موضع صدام حسين در آغاز جنگ با ايران قرار گرفت و ‏اعلام داشت که قرارداد 1975 ايران و عراق را به رسميت نمي شناسد. اين موضع گيري، حکومت ايران را ‏در موقعيت پيچيده اي قرارمي دهد، آن هم در حالي که طلب صدها ميليارد دلار غرامت جنگ هشت ساله ‏عملا در جريان تحولات اخير عراق مسکوت مانده است.‏ خبري که ديروز به سراسر جهان مخابره شد اين بود که: رييس جمهوري عراق در گفتگويي با روزنامه ‏الحيات با تاکيد بر تمايل کشورش به داشتن روابط‎ ‎مستحکم با ايران، اعلام کرد که قرارداد تقسيم اروند رود ‏که ميان شاه سابق ايران‎ ‎و ديکتاتور سابق عراق امضا شد از نظر دولت کنوني ‌پذيرفتني نيست. قرارداد الجزاير در سال 1975 با وساطت هواري بومدين رييس جمهور وقت الجزاير بين شاه سابق ايران و ‏صدام حسين معاون وقت رياست جمهوري عراق به امضا رسيد که چندي بعد به رياست جمهوري آن کشور ‏منصوب شد. اين قرارداد که در زمان خود به عنوان نشانه اي بر قدرت ايران و تسلطش بر خليج فارس تلقي ‏شد و حق مشترک دو کشور در اداره اروند رود (شط العرب) و هم تقسيم آب هاي اين آبراه پراهميت را ‏مورد تاکيد قرار مي داد. ‏به گزارش روزنامه الحيات، جلال طالباني درادامه خاطرنشان کرد: اين توافقنامه پيش ازاين، از‎ ‎طرف ‏گروه‌هاي معارض صدام يعني همان گروه‌هايي که درحال حاضر در راس کار‏‎ ‎هستند، لغو شد‎. رييس جمهور عراق که همچون رييس دولت آن کشور و بسياري از اعضاي دولت فعلي در سال هاي ‏ديکتاتوري صدام حسين توسط ايران حمايت مي شد و بيش تر اوقات در خاک ايران زندگي مي کرد گفته است ‏توافقنامه الجزاير بين صدام و شاه ايران به‎ ‎امضا رسيد، نه بين جمهوري اسلامي ايران و دولت کنوني عراق‏.جلال طالباني درعين حال اشاره کرد که از امضاي چندين بيانيه مشترک با‎ ‎ايران، به علت درج توافقنامه ‏الجزاير در متن آنها خودداري کرده است‏. به نوشته اين روزنامه عرب زبان، توافقنامه الجزاير يک توافقنامه سياسي‎ ‎است و بعد ازآن تنظيم شد که عراق‏‎ ‎درسال 1969 اعلام کرد آب‌هاي اين رودخانه به طور کامل متعلق به عراق است و با ارتش پادشاهي ايران در ‏موقعيت جنگي قرار گرفت و به دنبال پيش رفت ارتش ايران، صدام حسين از سوي دولت عراق آمادگي خود ‏را براي امضاي توافق نامه اي ابراز داشت و‏‎ ‎درمقابل ايران هم متعهد شد که با گروه‌هاي کرد عراقي مبارزه ‏کند. درسال 1980، صدام با مشاهده از هم پاشيدن ارتش پادشاهي و اشغال سفارت آمريکا در تهران و گروگان ‏گيري پنجاه آمريکائي موقع را غنيمت شمرد که لغو يک جانبه قرارداد الجزاير را اعلام دارد و به اين ترتيب ‏جنگي بين دو کشور آغاز شد که هشت سال به طول انجاميد و ويراني هاي وسيعي در هر دو کشور نفت خيز ‏به بار آورد و هزاران عراقي و ايراني کشته شدند. ده سال بعد صدام حسين که براي حمله به کويت نياز به ‏جلب حمايت کشورهاي منطقه داشت در نامه اي به رييس جمهور وقت ايران لغو قرارداد 1975 را ناديده ‏گذاشت و به نوعي آماده اجراي آن توافقنامه شد.‏ اروند رود واقع در 400 کليومتري بغداد از تلاقي دو رود دجله و فرات‏‎ ‎درشهر قرنه تشکيل مي شود که طول ‏آن تقريبا 190 کيلومتر است و به خليج‏فارس‎ ‎مي‏ريزد و عرض آن هم دربعضي قسمت‌ها به حدود دو کيلومتر ‏مي‏رسد. ‎‎واكنش ايران‎‎‎اظهارات طالباني واكنش سريع ايران را در پي داشت. سفير كشور ايران در بغداد‎ ‎تصريح كرد: قرارداد ‏‏1975 الجزاير جزو اسناد بين‌المللي و لايتغير است‎.‎ حسن كاظمي قمي، سفير جمهوري اسلامي ايران در عراق گفت. ‎بحث‌هايي كه در اين خصوص مطرح است ‏در مورد اجرايي كردن بندهاي اين‎ ‎توافقنامه است كه در برخي موارد نيز اجرا شده ضمن اينكه قرار است ‏هياتي‎ ‎نيز در جهت اجرايي كردن آن به تهران سفر كند‏‎.‎ كاظمي قمي در عين‌حال گفت: اطلاع دقيقي در مورد اظهارات طالباني و‏‎ ‎اينكه چگونه منتشر شده ندارم اما ‏تنها اين نكته را مي‌توانم مورد تاكيد‎ ‎قرار دهم كه اين سند لايتغير است و ما در جهت اجرايي كردن آن گام بر‏‎ ‎مي‌داريم. سفير ايران در پاسخ به سوال ديگري در مورد اختلافات موجود بر سر‏‎ ‎ميله‌هاي مرزي توافق شده در اين ‏قرارداد اظهار داشت: بحث ميله‌ها كارهايي فني‎ ‎است و ربطي به اصل عهدنامه ندارد. سخنگوي وزارت امور خارجه ايران نيز هرگونه اظهارنظر در خصوص لغو معاهده 1975 ‎الجزاير را فاقد ‏وجاهت حقوقي خواند و برلزوم پايبندي عراق به اين‎ ‎معاهده تاکيد کرد.‏‎ ‎‎محمدعلي حسيني سخنگوي وزارت خارجه ايران در پاسخ به اظهارات‎ ‎طالباني رييس جمهور عراق در ‏خصوص معاهده 1975 اظهار داشت: روابط ايران و‎ ‎عراق از سال 1975 بر "عهدنامه مربوط به مرز ‏دولتي و حسن همجواري مورخ 23‏‎ ‎خرداد 1354 برابر با 13 ژوئن 1975" و موافقتنامه ها و پروتکل‌هاي ‏ضميمه آن‎ ‎استوار بوده است. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، دولت جمهوري اسلامي ايران‎ ‎با توجه به اصل ‏وفاي به عهد به اين عهدنامه احترام گذاشته و مفاد آن را‎ ‎دقيقا رعايت نموده است. جمهوري اسلامي ايران نه ‏تنها در هيچ مقطعي اعتبار‏‎ ‎معاهدات 1975 را زير سئوال نبرده، بلکه طي يادداشت هاي عديده اي که در‏‎ ‎سازمان ملل متحد نيز به ثبت رسانده بر معتبر و نافذ بودن معاهدات مزبور‎ ‎تاکيد داشته و دارد. سخنگوي وزارت خارجه تاکيد کرد: از ديدگاه حقوق بين‌الملل نيز، معاهدات ناظر بر وضعيت مرزهاي ‏کشورها (معاهدات مرزي) موجد حقوق و تعهدات‎ ‎عيني براي دولت ها بوده و داراي ماهيت ابدي و لايتغير ‏مي‌باشد و مقولاتي‎ ‎نظير جنگ، جانشيني دولتها و تغيير بنيادين اوضاع و احوال نيز نمي‌تواند در‎ ‎زمان انعقاد ‏عهدنامه مرز دولتي و حسن همجواري (مورخ 13 ژوئن 1975) قويا‎ ‎مورد نظر دولتين ايران و عراق نيز ‏بوده و اين منظور در ماده 5 عهدنامه‏‎ ‎صريحا مورد تاکيد قرار گرفته است: "طرفين تاييد مي‌نمايند که خط ‏مرزي‎ ‎زميني و رودخانه‌هاي آنان لايتغير، دائمي و قطعي مي‌باشد"‏.وي افزود: بنابراين با توجه به اصول متقن فوق، هرگونه اظهارنظر در خصوص‎ ‎لغو معاهده 1975 الجزاير ‏فاقد وجاهت حقوقي است. از نظر جمهوري اسلامي‎ ‎ايران معاهده 1975 سنگ بناي دوستي و تحکيم روابط ‏بين دو کشور بوده و چشم‎ ‎انداز توسعه و گسترش روابط بين دو کشور تنها در چارچوب معاهده مذکور قابل‏‎ ‎ترسيم مي‌باشد. لذا از رئيس جمهور عراق انتظار مي‌رود که بر اساس اصول و‎ ‎موازين حقوق بين‌الملل ناظر ‏بر التزام و پايبندي به تعهدات دو جانبه‏‎ ‎فيمابين دولت ها و نيز اصل حسن همجواري و همچنين ماده 8 قانون ‏اساسي آن‏‎ ‎کشور به تعهدات کشور خويش پايبند باشد.

کشته شدن زرتشت

زرتشت در سن ۷۷ سالگی در روز خور یا یازدهم اردیبهشت ماه (به نقل از متن پهلوی زادسپرم) در نیایشگاه بلخ بدست یک تورانی به نام توربراتور کشته شد . کلام شاهنامه فردوسی دلالت بر مرگ توأم با خشونت زرتشت، در هنگام حمله ارجاسب به بلخ، در این شهر می‌کند.
از آنجا به بلخ آمد جهان شد ز تاراج و کشتن سیا
نهادند سر سوی آتشکده بر آن کاخ و ایوان زرآژده
همه زند و اّستا همی سوختند چه پر مایه تر بود بر توختند
ورا هیربد بود هشتاد مرد زبانشان ز یزدان پر از یاد کرد
همه پیش آتش بکشتندشان ره بندگی بسر نوشندشان
ز خونشان بمرد آتش زردهشت ندانم چرا هیربد را بکشت
زرتشت در هنگام یورش ناگهانی قبایل تور در بلخ به دست یک تورانی کشته شد. در کتاب‌های پهلوی نام قاتل وی توربرادروش یادشده‌است.

کورش.....

كورش بزرگ فرزند كمبوجيه و ماندانا اولين كسي بود كه فلات ايران را براي نخستين بار در تاريخ زير يك پرچم در آورد و پادشاهي ايران را تشكيل داد.
در سال 546 قبل از ميلاد , كراسوس شاه ليديا با انديشه پيروزي بر سرزمين پارسيان يورشبر ايران زمين را آغاز كرد. وي پيش از يورش, از كاهن معبد دلفي در يونان در زمينه يورش به پارسيان نگر(نظر)خواهي كرد و كاهن به او وعده داد كه اگر حمله كند, امپراطوري بزرگي را نابود خواهد كرد.جنگ با ايران براي ليديا يك فاجعه تاريخي بود. كروسوس بسختي شكست خورد. كورش خاك ليديا را در هم نورديد. كروسوس به اسارت ايرانيان در آمد و خاك ليديا(تركيه فعلي) ضميمه شاهنشاهي كورش قرار گرفت و مرزهاي شرقي ايران به درياي اژه رسيد. كورش كراسوس را بخشيد و از او يك فرمانده با وفا ساخت و بعدها همين كراسوس و ارتش ليديا براي پيشبرد هدفهاي امنيت گسترانه كورش نبردها كردند.

كورش كه شخصيتي آزاد انديش و عاري از پي دورزي(تعصب) بود , خدايان و اديان ملل شكست خورده را به رسميت شناخت , همگان را در اجراي مراسم دينيشان آزاد گذاشت, معابدشان را در زير پوشش كمكهاي دولتي قرار داد و بدينسان دل هاي همه ي ملت هاي مغلوب را بسوي خويش جلب كرد. چشم تاريخ تا آن هنگام چنان فاتح پر مهر و شفقتي را به خود نديده بود و ملت هاي مغلوب در برابر اين همه مهر و بزرگواري چاره اي جز محبت او را نداشتند و دوستي او در دل همه اقوام تحت قرمانروائي ايران ريشه دواند.

پس از اينكه مرزهاي شرقي ايران در جوار بابل قرار گرفت, آوازه انساندوستي و بزرگمنشي كورش به ميانرودان رسيد و بابليان را كه از جور ستمگري به نام نبونهيد به تنگ آمده بودند بر آن داشت كه دست استمداد بسوي كورش دراز كنند. فتح امپراطوري بابل براي كورش با همكاري مردم بابل و هماهنگي روحانيون مردوخ انجام شد.

كورش بزرگ با ايماني كه به اهورا مزدا داشت, جهان گشائي را به هدف برقرار كردن آشتي و آسايش و برابري و از ميان بردن ستم و ناراستي انجام ميداد. هر كشوري را كه گشود, فرمانروائيش را دوباره به همان حكومتگران پيشين واگذاشته بود تا از سوي او سرزمين خودشان را با دادگري اداره كنند. در هيچ جا به معابد و متوليان امور ديني ملل مغلوب آسيب وارد نكرد

كورش پس از تسخير بابل اعلام بخشش همگاني كرد, اديان بومي را آزاد اعلام كرد, هيچ انساني را به بردگي نگرفت و سپاهيانش را از تجاوز به جان و مال رعايا باز داشت و دستور داد خرابيهاي جنگ را بازسازي كنند و در اين راه خود پيش قدم شد و شروع به بازسازي ديوار شهر كرد. در ميانرودان چهل هزار يهودي توسط شاهان آشور و بابل براي بردگي به اين منطقه آورده شده بودند. كورش دستور آزادي آنها را صادر كرد و به آنها وعده داد موجبات برگشتشان را به سرزمينشان فراهم كند.بعد از فتح ميانرودان, شام(سوريه) . فينيقيه و فلسطين نيز ضميمه خاك ايران شدند

در استوانه معروف به اعلاميه حقوق بشر اين پادشاه انساندوست چنين نوشته است:

منم كورش شاه جهان, شاه بزرگ, شاه شكوهمند, شاه بابل, شاه سومر و اكاد, شاه چهار اقليم بزرگ جهان, پور كمبوجيه شاه بزرگ شاه انشان, نوه كورش شاه بزرگ شاه انشان, از دودمان شاهان روزگاران دور…. هنگامي كه دوستانه قدم درون بابل نهادم و در ميان هلهله هاي شادي مردم كاخ شاهان و تختگاه آنها را به تصرف در آوردم سلطان بزرگ مردوخ دلهاي نيك مردان بابل را با من همراه ساخت زيرا من همواره بر آن بودم كه او را بزرگ بدارم و بستايم. سپاه بزرگ من در آرامش و نظم وارد بابل شدند من به هيچكس اجازه ندادم كه در سومر و اكاد دست به تجاوز و تعدي بزند.من در بابل و ديگر شهر هاي مقدس نظم و امنيت برقرار كردم.از آن پس مردم بابل به آزادي رسيدند و يوغ بردگي از دوششان برداشته شد… مردم اين سرزمينها را به سرزمينهايشان برگرداندم و املاکشان را به آنها باز دادم
رفتار انساندوستانه كورش با اقوام معلوب از او يك شخصيت مقدس و مافوق بشري ساخت. روحانيون بابل او را پيامبر مردوخ , و انبياي اسرائيل او را شبان يهوه و مسيح موعود و تجسم عيني خداي دادگستر خوانده اند. مسلمانان او را ذوالقرنين مي دانند.که نامش در قرآن آمده است .

مرزهاي كشور كورش در شرق از حدود رود سند و رود سيحون آغاز مي شد و در غرب به درياي مديترانه و درياي اژه مي رسيد.نقش كورش در سازندگي تاريخ اهميت ويژه اي دارد. در اين زمينه گزينوفون مي گويد: “كشور كورش بزرگترين و شكوهمندترين بود و اين سرزمين پهناور را كورش به نيروي تدبيرش يك تنه اداره مي كرد. كورش چنان به ملتهائي كه در اين سرزمينها مي زيستند دلبستگي داشتو از آنها مواظبت مي نمود كه گوئي همه آنها فرزند اويند.مردم اين سرزمينها نيز به بوبه خود ويرا پدر و سرپرست غمخوار خودشان مي دانستند. كارگزاران دولت در عهد كورش به تمامي عهد و پيمانها و سوگندهايشان وفاداري نشان ميدادند و از او فرمان مي بردند.”

كورش پس از حدودا 2۳ سال فرمانروائي درگذشت و پيكرش در پاسارگاد به خاك سپرده شد.....

داریوش و بر تخت نشینی او

داريوش در 1142 پيش از تاریخ خورشیدی پس از مرگ كمبوجيه Cambyses و فرونشاندن شورش بردياي دروغي Gaumata از سوي بزرگان ايران به پادشاهي برگزيده شد. داريوش هنگامي به پادشاهي رسيد كه به سبب غيبت زياد كمبوجيه از ايران و رويداد گئوماتا، تمام استانهاي كشور در شورش بسر ميبرد. داريوش براي بازگردانيدن آرامش و برقراري يكپارچگي كشور 70 سال جنگيد و در نزديك به 20 جنگ شركت كرد و سرانجام شاهنشاهي ايران را كه رو به نيستي ميرفت دوباره زنده كرد و دوران پادشاهي شاهنشاهان هخامنشي را به اوج خود رساند. در دوران او ايران از 30 استان (ساتراپ ) تشكيل شد و مصر ششمين استان ايران بود.

داريوش در سال 517 پيش از ميلاد به مصر رفت و آئين مصريان را گرامي شمرد و پرستشگاهي در آمون Ammon براي آنان ساخت و بدينگونه بار ديگر آزادي اديان در شاهنشاهي ايران را كه كوروش بزرگ بنيانگزار آن بود به جهانيان يادآور گرديد।




براي ياري به تجارت خارجي مصر داريوش كانال سوئز را ميان درياي مديترانه و درياي سرخ گشود. شاهراه ميان ممفيس پايتخت مصرو شهر كوروش (دركنار رود سيحون در شمال شرقي ايران) و شاهراه بين سارد و شوش به درازاي 2400 كيلومتر، از جمله راههايي است كه داريوش در سراسر كشور پهناور شاهنشاهي ايران ساخت و با برقراري سيستم چاپار Post ميان اين استانها پيوند و پيوستگي بوجود آورد. داريوش براي دريافت ماليات روشي دادگسترانه پديد آورد و همواره ماموران دولت خود را زير نظر داشت و آنان را از ستم و جور به مردم پرهيز ميداشت. در زمان او براي نخستين بار در ايران سكه طلا زده شد كه “داريك” نام داشت.

او افزون بر ارتشي نيرومند، سپاه جاويدان را بنياد نهاد كه 10 هزار تن بودند و هيچگاه از شمار آنان كم نميشد و هميشه آماده جانبازي در راه انجام فرمان پادشاه بودند. جنگ مشهور ماراتن Marathon از جمله جنگهاي ميان ايران و يونان بود كه در دوران داريوش روي داد. تاريخ دانان به داريوش لقب بزرگ داده اند و پس از او بسياري از نام آوران تاريخ از جمله اسكندر، پادشاهان سلوكي، پادشاهان ساساني و خلفاي بني اميه و بني عباس هريك به گونه اي از روش كشورداري داريوش بزرگ تقليد كرده اند. داريوش در 1007 سال پیش از شروع سال خورشیدی در گذشت.

بابا طاهر عريان

بابا طاهر عر یا ن پیری وارسته و درویشی فروتن بود که دل به حقیقت بسته و صفای عشق به معبود را با خلوت دل در هم آمیخته بود. بابا طاهر از شاعران اواسط قرن پنجم هجری قمری و از معاصران طغرل بیک سلجوقی بوده است .امروز آگاهی زیادی از زندگی بابا طاهر در دست نیست. فقط در بعضی از کتب صوفیه ، ذکری از مقام معنوی و مسلک و ریاضت و درویشی، تقوی و استغنای او آمده است . نامش طاهر و باطنش طاهرتر و منزه تر از نامش ، شهرتش به بابا به خاطر سیر کامل او در طریقت زهد ، عشق به حقیقت و شیدایی او بوده است. او مسلک درویشی و از خود فانی بودن و بی توجهی به علایق دنیوی را در زندگی همواره مراعات می کرد. آنچنانچه در خور سالکان حقیقی است دل در گرو دوست بسته و از جنبه خودبینی و خویش گرایی دور ساخته و موجب شده که او هیچگاه در صدد تظاهر و خودستایی بر نیاید. مقبره بابا طاهر در شهر همدان واقع است که اکنون مرقدش طوافگاه اهل دل می باشد.• شب تاریک و راه باریک و من مست قدح از دست ما افتاد و نشکست• نگه دارنده اش نیکو نگه داشت و گرنه صد قدح نفتاده بشکست• ز دست چرخ گردون داد دیرم هزاران ناله و فریاد دیرم• نشسته، دلستانم با خس و خار دل خود را چگونه شاد دیرم• دلا، خوبان دل خونین پسندند دلا خون شو ، که خوبان این پسندند• متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی آن ، گروهی این پسندند• ندونم لوت و عریونم که کرده خودم جلادو بی جونم که کرده• بده خنجر که تا سینه کنم چاک ببینم عشق بر جونم چه کرده• بشم، واشم از این عالم بدر شم بشم از چین و ماچین دورتر شم• بشم از حاجیان حج بپرسم که این دیری بسه یا دورتر شم• اگر دل دلبره ، دلبر کدمه؟ وگر دلبر دله ، دل را چو نومه؟• اگر دستم رسد بر چرخ گردون از او پرسم که این چونست و آن چون• یکی را داده ای صد گونه نعمت یکی را قرص جو آلوده در خون• مرا نه سر نه سامان آفریدند پریشانم پریشان آفریدند• ز دست دیده و دل هر دو فریاد که هر چه دیده بیند دل کند یاد• بسازم خنجری نیشش ز پولاد زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

خدا در کیش زرتشت

درباره خدا در کیش زرتشتی سخن بسیار گفته شده و میشود گروهی معلوم الحال از راه گژاندیشی و نادانی می گویند ایرانیان باستان که منظور زرتشتیان است آتش پرست بودند و اتش را خدا میدانستند.گروهی نیز مدعی میشوند که ایرانیان به دو خدا باور داشتند یکی اهورامزدا خدای نیکی و دیگری اهریمن خدای بدی.
برخی از خاورشناسان باختر زمین در پژوهشهای خود آماج ویژه ای را دنبال می کنند و ان اماج این است که نشان دهند که همه چیز برخاسته از تورات است و همه فرهنگهای جهان در مقابل تورات هیچ و پوچ است و تورات پیش اهنگ فرهنگ بشری است با پیگیری اینگونه اماج است که این گونه پژوهش گران نه تنها در مورد اوستا و فرهنگ ایران بلکه در مورد هرچیزی که مربوط به فرهنگی جز فرهنگ تورات باشد راه کژروی میپویند و با دگرگون ساختن مفاهیم کتابهای دینی و کهن سایر ملل هدف خویش را براورده میسازند بر پژوهندگان ایران زمین است که با دوری از این گونه لغزشهای که ره اورد تورات محوران (بواقع ادیان سه گانه سامی) است راه راستی را درپیش گیرند و حقیقت این اندیشه را برای مردمان بیان کنند که این خود رسالت اشو زرتشت بود بیان راستی برای بهترین راستی؟!
فرهنگ زرتشتی به خدای یکتا که هستی بخش بزرگ داناست باور دارد و جز این چیزی در فرهنگ زرتشتی نیست و زرتشتیان جز این باوری ندارند.26 سال است که یک روند مشخص سعی در تخریب چهره زرتشتیان در درون ایران دارد و در این راه با ترویج دروغ ها و ایراد تحمت های مختلف به جامعه بهدینان سعی در تخریب برنامه ریزی شده چهره این جامعه رنج کشیده دارند.جامعه ای که در پس طوفان سیاه حمله تازیان و کشتارهای چنگیز گونه حکام صفوی و تند روی های اسلامیست های افراطی توانسته موجودیت خود را حفظ کند.
هیچ کس به اندازه خود اشو زرتشت نمیتواند توصیف ماهیت مینوی اهورامزدا را بنماید.
اینک چند سروده:
پس زرتشت گفت:ای اهورامزدای پاک مرا از نام برترین خودت که بزرگترین، بهترین،زیباترین ،کارسازترین،پیروزگرترین،درمان بخش ترین و برای راندن مردم بدمنش کاراترین است اگاه ساز تا با یاری ان بر همه مردمان بدمنش و بدکار و بدکردار چیره شوم و از انان گزندی بمن نرسد.
پروردگار اهورامزدا فرمود:ای اشو زرشت. نخستین نام من پژوهندنی است، دومین نام من گرداورنده است،سوم افزایینده و چهارم راستی و پاکی بهترین،پنجم افریدگار همه پاکی ها و نیکی ها،ششم خرد،هفتم خردمند،هشتم دانش، نهم دانشمند،دهم پاک کننده،یازدهم پاک،دوازدهم هستی بخش،سیزدهم سودمند تر، چهاردهم دشمن بدیها،پانزدهم توانا، شانزدهم پاداش دهنده، هفدهم نگهبان،هجدهم درمان بخش،نوزدهم دادار،بیستم مزدا نام من است.
ای زرتشت مرا بستای،به روز و به شب،که من اهورامزدا هستم برای نگهداری و شادمانی تو خواهم امد.
برای نگهداری و شادمانی تو سروش پاک خواهد امد.
برای نگهداری و شادی تو خواهد امد ابها و گیاهان و فرورهای پاک.
ای زرتشت اگر بخواهی بر مردمان بدمنش و ستمگران و کوردلان و کردلان راهزنان دوپا و فریبکاران و گرگان چهارپا و دوپا وانبوه دشمنان راستی با انبوهی از درفشهای برافراشته و درفشهای خونین برافراخته پیروز شوی پس این نامها را بیاد بسپار و به روز و شب فراخوان.
منم پاسبان، منم دادار و پروردگار، منم دانا و منم مینو و سودرسان،تندرستی بخش ترین نام من است،اتوربان نام است،مه اتوربان نام است،اهورا نام من است،مزدا نام من است،اشو نام من است،اشوترین نام من است،فرهمند نام من است،بینا نام من است،بینا ترین نام من است،بیناترین نام من است،درونگر نام من است درونگرترین نام من است،نگهبان نام من است،یاور نام من است، دادار نام من است،پروردگار نام من است،آگاه نام من است،اگاه ترین نام من است،افزاینده خوشبختی نام من است،مانتره فزاینده خوشبختی نام من است،فرمانروای توانا نام من است،نافریبکار نام من است،نافریبخور نام من است،دورکننده بد اندیشی نام من است،پیروز نام من است،سراسر پیروز نام من است،آفریدگار سراسر جهان نام من است،فروغ سراسر جهان نام من است،پر فروغ نام من است،فروغمند بخود نام من است، سودرسان نام من است سودرسان ترین نام من است، توانا نام من است،شادی بخش ترین نام من است،راستی نام من است،برفراز نام من است،فرمانروا نام من است، تیز بین نام من است،چنین است نامهای من.
ای سپیتمان زرتشت اگر کسی در این جهان مادی نام مرا زمزمه کند و یا به اوای بلند بخواند ایستاده یا نشسته،بهنگام بیدار شدن و بهنگام بستن و گشودن کشتی و... بدان شخص نه در ان روز و نه در ان شب دیو خشم و کینه و سرشت بد اندیشی نمیتواند گزندی برساند و گفتار و کردار و پندار بد را در او راه نخواهد بود.
بیاد نامهای من باش و از دروغگو و بد اندیش دوری جوی و از تبهکار و بدکار و گژروان دوری کن و دان که من نگهدار تو هستم همانگونه که هزار مرد یک تن را را نگهبانی نمایند.
و...
درود بر فرکیانی، درود بر ایران ویج،درود به خوشی و خوشبختی مزدا داده، درود بر راستی و درستی، درود بر همه افرینش راستین،(یتااهو وئیریو ، اشم وهو)
میستایم اهورامزدای فروغمند پرشکوه را.

جایگاه زن در ایران باستان

در ايران باستان زنان به عنوان يكي از متمدن ترين اقوام جهان داراي جايگاه بسيار بلند و مقامي بس ارجمند بوده اند.ايرانيان همچون اعراب زن را ننگ نمی دانستند بلكه او را موجودي مقدس و پاك كه لازمه حيات است دانسته و مقام او را ارج نهاده اند.
از نشانه هاي عظمت و بزرگي كوروش تدوين اولين منشور حقوق بشر است كه هم اكنون در موزه بريتانيا نگهداري مي شود این منشور مدركي است براي اثبات عدالت جنسيتي ، به گونه اي كه كوروش توجه خاصي به مقام و شخصيت زن داشته است.در زمان كوروش زن حامله حق كار كردن نداشته و به دستور وي براي زنان حامله جيره و حقوق ماهيانه تا هنگام تولد نوزاد در نظر گرفته شده بود.
زنان در طول تاريخ ايران داراي جايگاه و ارزش بوده اند تا آنجا كه در كتاب مقدس زرتشتيان (اوستا) هيچ مردی از لحاظ اخلاقي و مذهبي بر زنان ارجحيت ندارد و شعار اصلی زرتشتیان یعنی گفتار نيك، كردار نيك و پنداريك براي مردان و زنان توصيه شده است . خصايل زن خوب ، پارسا و با عفت شعار اصلي زرتشتيان بوده است.
به جرات مي توان گفت زن در ايران قبل از اسلام و در دوره ساساني جایگاه بسيار بالايي داشته و به عنوان يكي از اعضاء مهم جامعه در مسايل مختلف شركت مي كرده است به گونه اي كه گاه تصميم گيريهاي نهايي را انجام داده است .تا جایی که چند تن از پادشاهان ايراني زن بودند كه از جمله آنان "آذر ميدخت " دختر خسرو پرويز را مي توان نام برد.اين موضوع نشان از برابري حقوق زن و مرد از هر لحاظ در اين دوران دارد.زنان در ايران باستان داراي آنچنان ارزش و شخصيتي بودند كه حتي در ميان اديان جايي باز كرده بودند و بزرگ و ستودني قلمداد مي شدند ، چنانچه در آيين زرتشت يك روز از سال به نام روز زن نامگذاري شده است.مردم ایران روز پنجم اسپندارمد "اسفند " را جشن مي گرفتند و به آن عيد زن مي گفتند ، در اين روز مرسوم بود كه مردان بايد براي زنانشان هديه هايي ارزنده تهيه کرده و به آنان تقديم کنند كه اين مراسم در ايران باستان "مزدگيران" نام داشت و تقدير و تشكري از زحمات زن محسوب می شد.

افسانه تولد کوروش بزرگ

هرودوت، تاريخ نگار قرن چهارم قبل از ميلاد، بهترين کس است که افسانه تولد کوروش را از بـقـيـه افسانه هاي ديگر توصيف کرده است. از نظر او آستياگ، پدربزرگ مادري او بود؛ که شبي در خواب مي بـيـند که دخترش ماندانا، بمقـدار خيلي زيادي آب توليد مي کند که تمام شهر و امپراطوري آن را فرا مي گيرد. موقعـي که مرد مقدس ( مغ - روحاني زرتشتي ) از خواب او مطلع مي شود، به او از پـيامد آن اخطار مي کند.
بـنابراين، آستياگ، پدر ماندانا، دخترش را به يک پارسي به نام کمبودجيه که يک اصيل زاده پارسي بود داد و گفت که او از يک ماد خيلي کمتر است و نمي تواند خطري داشته باشد. کمتر از يک سال از ازدواج ماندانا با کمبودجيـه نگذشته بود که آستياگ، دوباره خوابي مي بـيـند، که يک درخت مو از شکم دخترش ماندانا مي رويد که تمام آسيا را فرا گرفته است. مجوسان سريعـاً يک فال بد را پـيش بـيـني ميکنـند و به او مي گويـند که از ماندانا پسري زاده خواهد شد که تخت تو را بزور خواهد گرفت. پادشاه دنـبال دخترش فرستاده و او را تا موقعـي که پسرش را بدنـيا نياورده است تحت نظر شديد امنـيتي مي گيرد. بعـد از بدنيا آمدن بچه، چند نفر از اطرافيان شاه به يک نجيـب زاده ماد به نام " هارپاگوس " گفـتـند که شاه گفته بايد اين بچه تازه بدنيا آمده را برده و از بـيـن ببري و نگران چـيزي نباش. اما هارپاگوس تصميم گرفت که خودش بچه را از بـين نبرد.
بجاي آن، او يک چوپان سلطـنـتي را صدا کرده و به او گفت که فرمان پادشاه است و بايد اين بچه را از بـيـن ببرد و نگذارد که زنده بماند و اگر اين کار را نکند به کيفر و مجازات خواهد رسيد. اما همسر چوپان که باردار بود در نبود او يک پسر زائيد که مرده بود و وقـتي که چوپان به خانه آمد و زنش بچه را ديد او را راضي کرد که بچه را خودشان نگه داشته و بزرگ کنند. بجاي آن جنازه مرده بچه خودشان را به هارپاگوس نشان دهند و بگويـند که او همان بچه است.
کوروش بزودي يک پسر جوان برجسته و کارآمد شد و هميشه دوستانش را از قدرت رهبري که داشت تحت الشعـاع قرار مي داد. يک روز موقع بازي با ديگر بچه ها، او را به عـنوان پادشاه انـتخاب کردند. او بـيدرنگ و سريع اين نـقش را قـبول کرد، و پسر يک از بزرگان ماد را که نميخواست از او دستور بگيرد مجازات کرد. پدر بچه مجازات شده به آستـياگ شکايت کرد و همه چـيـز را برعکس و وارانه جلوه داد که بتواند کوروش را تـنـبـيه بکند. موقعـي که آستـياگ از او پرسيد که چرا اين گونه وحشـيانه رفتار کرده است، کوروش به دفاع از خود پرداخته و گفت که او نـقـش يک پادشاه را بازي مي کرد و بايد کسي را که دستور او را عـمل نکرده است، تـنـبـيه کند. آستياگ سريعـا متوجه شد که اين سخنان يک بچه چوپان نـيـست و متوجه شد که او نوه خود و فرزند ماندانا دخترش است. بعـدا آن داستان بوسيله چوپان، اگر چه به بـيـميلي و اکراه اما تاًيـيـد شد. به همين خاطر آسـتـياگ، هارپاگوس را بخاطر آنکه فرمانـش را انجام نداده بود تـنـبـيه کرد و بدن پسرش را غـذاي سلطـنـتي درست کرد. بنا بر نظر مجوسيان پادشاه به کوروش اجازه داد که به پارس پـيـش والدين واقـعي خود برگردد.
هارپاگوس با خود عـهد کرد که انـتـقام مرگ پسرش را با تـشويـق کردن کوروش، با به تصرف درآوردن تخت پدر بزرگش بگيرد. هرودوت تشريح مي کند که هارپاگوس نـقـشه خود را بر روي يک کاغـذ کشيـد و در شکم يک خرگوش صحرايي تازه شکار شده گذاشت. سپس شکم خرگوش صحرايي را دوخته و آن را به يکي از نديمان خاص خود داد، و او را بصورت يک شکارچي راهي پارس شد و آن خرگوش را به کوروش داده و گفت که بايد شکمش را باز کند. او بعـد از خواندن نامه هارپاگوس، بفکر گرفتن قدرت از آستياگ شد. موقـعي که نـقـشه او به مراحل حساس خود رسيد، قبايل پارسي را تـشويـق کرد که طـرفدار او باشـند تا بـتوانند که يوغ بندگي آستياگ و ماد را از گردن خود به در افکنند. کوروش موفـق شد که پدربزرگ خود، آستياگ را سرنگون کند و فرمانرواي ماد و پارس شود.
چگونگي تولد کوروش که بوسيله هردودت به زيـبايي و جذابـيت کامل گفـته شده و به واقعـيت برطبق شواهد بسيار نزديک است، هنوز منـبع قابل اطميـناني براي خيلي ها است.

عیسی مسیح و اساطیر ایران باستان

کلاٌ تأثیر اساسی آیینهای ایران باستان بر اساطیر و آیینهای مسیحیت را به پنج صورت مهم می توان بازیابی نمود: 1- به صورت حضور زکریا (که همان جمشید، سپیتمه، گودرز،هوم، پوروشسپ پدرزرتشت وحتی به جای خود زرتشت است) و یحیی (که به جای همان زرتشت وهمچنین به جای متاثیاس، معلم انقلابی یهود در عهد هیرود کبیر و همکاریهودای جلیلی فرزند زیپورایی = عیسی مسیح تاریخی است) در کنار مریم و عیسی مسیح: در انجیل لوقا مژدهً تولد یحیی پیغمبر با چنین کلماتی بازگویی شده است: "داستان رااز یک کاهن یهودی شروع می کنم به نام زکریا که در زمانی زندگی میکرد که هیرودیس، پادشاه یهودیه بود. زکریا از افراد گروه ابیا بود که در خانه خدا خدمت می کردند. همسرش الیزابت هم مثل خودش از قبیلهً کاهنان یهود و از نسل هارون برادر موسی بود. زکریا و الیزابت هردو در نظر خدا بسیار درستکار بودند و با جان و دل از کّلیهً دسورات و قوانین خدا اطاعت می کردند. وطی آنها فرزندی نداشتند، چون الیزابت بچه دار نمی شد و از این گذشته هر دوی ایشان خیلی پیر شده بودند. یک روز که زکریا در خانهً خدا مشغول خدمت بود(چون گروه ابیا در آن هفته سر خدمت بودند)، این افتخار نصیب او هم شد که به جایگاه مقدس خانهً خدا وارد شود و در حضور خداوند بخور بسوزاند. در همین وقت مردم دسته دسته در صحن خانه خدا ایستاده بودند و مثل همیشه در وقت سوزانیدن بخور دعا می کردند. زکریا در جایگاه مقدس بود که ناگهان فرشته ای بر او ظاهر شد و در طرف راست ظرفی که در روی آن بخور می سوزاندند، ایستاد. زکریا از دیدن فرشته تکانی خورد و ترسید! اما فرشته به او گفت: "زکریا، نه ترس، چون من آمده ام به تو بگویم که خدا دعای تو را شنیده است و همسرش الیزابت برای تو پسری می زاید و تو اسمش را یحیی می گذاری. هر دو شما از تولدش غرق شادی میشوید و در شادی شما هم خیلی ها شریک میشوند. زیرا او یکی از مردان بزرگ خدا میشود. او هرگز نباید لب به شراب یا مشروبات مستی آور دیگر بزند، چون حتّی پیش از تولدش از روح خدا پُرخواهد بود. او خیلی از یهودی ها را به سوی خداوند، خدای خود بر می گرداند. مثل الیاس (کی آخسار، هووخشتره) یک مرد خشن و با قدرت میشود. پیشاپیش مسیح می آید تا مردم را برای آمدن او آماده کند و به آنها یاد بدهد که مثل اجداد خود، خداوند را دوست داشته و مردم خداترسی باشند." دراینجا زکریا به معانی دانای سرودهای دینی و با حافظه هم به جای سپیتمه (جمشید، گودرز، پوروشسپ) و هم به جای زرتشت پسر همین سپیتمه می باشد؛ چه وی در مقام شوهر الیزابت (توپل) خود همان گئوماته زرتشت شوهر آتوسا (توپل) دختر معروف کورش است. از سوی دیگر خود یحیی (لفظاٌ یعنی زنده می ماند، جاودانی، یا بخشیدهً خدا) ملقب به معمدان (غسل تعمید دهنده) همان زرتشت/ بیژن است که در اساطیر ایرانی اسفندیار و کیخسرو را غسل تعمید جاودانگی می دهد. این نام در معنی بخشیدهً خدا همچنین حاوی مفهوم لفظی نام متاثیاس است که فرزند فردی به نام مارقالوث بوده است و چنانکه قبلاٌ اشاره شد همکار انقلابی یهودای جلیلی فرزند زیپورایی بوده که به فرمان هیرودیس به قتل رسیده است و خود همین یهودای جلیلی که از واقعه سرنگون کردن تمثال عقاب طلایی (سمبل امپراطوری روم) از بالای درب بیت المقدس جان سالم به در برده بود خود نیز معلم و روحانی انقلابی بوده و در عهد هیرودیس و جانشینانش زندگی کرده و سرانجام توسط پونتوس پلاطس والی رومی یهودیه دستگیر و اعدام گردیده است. درخود انجیلها به معنی لفظی نام پدر همین یهودای جلیلی اشاره شده است چه در انجیل مرقس میخوانیم: "یکی از همان روزها، عیسی از شهر ناصره استان جلیل نزد یحیی - که لباسی از پشم شترو کمر بندی از چرم داشت و خوراکش هم ملخ و عسل صحرایی بود- رفت و یحیی هم او را در رود اردن تعمید داد. هنگامی عیسی از آب بیرون آمد، دید که آسمان باز شد و روح پاک خدا به شکل کبوتری فرود آمد و روی او قرار گرفت وصدایی از آسمان گفت: "تو فرزند عزیز منی که از تو بسیارخشنودم" و ما می دانیم که کلمهً عبری زیپورای یعنی نام پدر یهودای جلیلی (عیسی مسیح تاریخی)به معنی پرنده است. در مورد مطابقت نام زکریا با سپیتمه (پوروشسپ، جمشید، گودرز، یعنی پدر زرتشت) گفتنی است، غیاث الدین خواندمیر در حبیب السیر اسطورهً دیرینه ای را در مورد زکریا نقل می نماید که به وضوح یادآور اسطوره های اوستایی وپارسی و شاهنامه ای پناه بردن جمشید به درون درخت و اره گردیدن وی توسط مأموران اژیدهاک (ضحاک) و سپیتوره (دارندهً بره سفید یعنی کورش) می باشد.در این جا ابتدا باید اضافه کنیم چنانکه کتسیاس مورخ و طبیب یونانی دربار پادشاهان میانی هخامنشی می گوید در اصل سپیتمه (جمشید، فرواک، یا همان زکریا) به فرمان کورش(فریدون) به قتل رسیده بود تا این داماد و ولیعهد رسمی آستیاگ (اژیدهاک، بیوراسب) را از سر راه خود بر داشته باشد و قتل وی توسط اژی دهاک افسانهً جا افتاده ای بیش نبوده است. خواند میر می آورد چون مریم عذرا به عیسی مسیح حامله گشت یهود که کارشان برافترا بود جناب نبوی (زکریا) را که دوست خانوادهً مریم (الههً تقدیر) و یوسف (در اصل اسطوره الهه اریسفون) بود به زنا متهم داشته و قاصد قتل اوشدند و زکریا این معنی را فهم کرده به طریق فراراز میان آن اشرار بیرون رفت و در اثناء راه از درختی آوازی شنید که یا نبی الله، به جانب من بیا. زکریا به نزدیک آن درخت رفت و درخت شقه شده و زکریا را در جوف خود جای داد و بعد با اجزایش به هم متصل گشت. ولی شیطان گوشهً جامهً او را بگرفت تا از درخت بیرون ماند و جمعی که از عقب زکریا متوجه بودند، شیطان را به طورت انسانی دیده، پرسیدند که پیری با این صفات در این راه به نظر تو آمد؟ ابلیس جواب داد که من شخصی ساحرتر از آن پیر ندیدم که به سحر این شجره را شکافت و در جوف آن پنهان شد و اینک گوشهً جامهً او بیرون مانده و قوم به تعلیم آن لعین زکریا علیه السلام را با اره دوپاره کردند." دراساطیرپارسیان زرتشتی اساس این اسطوره به جمشید (سپیتمه) منسوب شده و شاعری پارسی به نام نوشیروان آن را چنین به نظم کشیده است : چو شه جمشید دانست حال آن روز شبان و روز او می بود پر سوز از آن پس سال صد در بیشهً چین بگشتندش شبان و روز غمگین همان شیطان و بیور هردو باهم بدیدنش همانجا بود پر غم چو شه جمشید دید ایشان بدانجا بنالید آن زمان در پیش یکتا به غورم رس خداوندا در این دم رهم از هردو تن من خود پر از غم درختی بود آنجا ای نکوکار ببین تو قدرت آن پاک دادار دهن باز کرد از لطف یزدان که شه جمشید گشت آنجای پنهان همان ضحاک و شیطان ستمگر ندیدنش بدانجایش تو بنگر درون آن درخت او گشت پنهان از او بودند پس هردو پریشان همان ابلیس ناپاک ستمکار بدانسته ازآن احوال و کردار به بیورگفت آن شیطان بد رگ درون آن درخت او هست بی شک از پس آمدند آن هردو بد فعل که تا او را کند آن هردو نااهل به فرمود آنگهی آن هر دو ایشان گنای مینوی با ضحاک ماران به فرق آن درخت اره نهادند بریدند و پس آنها هر دو شادند.... بریدند پس درخت شاه جمشید که او از جان شیرین گشت نومید.... فردوسی اره شدن جمشید توسط ضحاک (در واقع سپیتورهً اوستا، کورش) را چنین تصویر نموده است: چو جمشید را بخت شد کندرو به تنگ آوریدش جهاندار نو برفت و بدو داد تخت و کلاه بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه نهان گشت و گیتی برو شد سیاه سپرده به ضحاک تخت و کلاه چو صد سالش اندر جهان کس ندید ز چشم همه مردمان ناپدید صدم سال روزی به دریای چین پدید آمد آن شاه ناپاک دین چو ضحاکش آورد ناکه به چنگ یکایک ندادش زمانی درنگ به اره مراورا به دونیم کرد جهان را از او پاک و بی بیم کرد گذشته برو سالیان هفت سد پدید آوریدش بسی نیک و بد با توجه به نام دریای چین و حکومت سپیتمه/جمشید در سمت آذربایجان محتملاٌ محل اختفای سپیتمه (جمشید) جزیرهً شاهی دریاچهً چیچست (اورمیه) یا یکی دیگر از جزایر این دریاچه بوده است و لابد در آنجا وی توسط مأموران کورش (سپیتورهً اوستا) دستگیر شده وبه قتل رسیده است. گفتنی است که زکریا در اساطیرعهد اسلامی فرزند برخیا (مرد دوردست) یاد شده و با یک نسل تأخیر معاصر داریوش به حساب آمده است. ما معنی نام برخیا را در نامهای اوستایی ویونگهان (درخشندهً دوردست) و دوراسرو (صرب دوردستها) سراغ داریم که نامهای پدر سپیتمه/ جمشید ذکرشده اند. در کتب پهلوی نام این فرد اسطوره ای همچنین سامک (کناری) و سیامک (سیاه مویمند=سرمت) ذکر شده که منظور سرمتهای آنتایی یعنی صربهای دوردست (= بوسنی ها) می باشند که روزگاری درکنار مصب رود ولگا سکنی داشته اند. نامهای توراتی و قرآنی شالح و زکریا یعنی واعظ و با حافظه به جای فرواک کتب پهلوی می باشند که به همان معنی واعظ بوده و نام پدر هوشنگ (زرتشت) به شمار آمده است. قابل توجه است چنانکه اشاره شد یحیی در انجیل متی دارای لباسی از پشم شتر(اشاره به شتر اسطوره ای صالح، زرتوشترا= زرتشت) و کمربند چرمی (به جای زنار زرتشتیان) است و مانند بهوبالی فرقهً جین هندوان (بهلول،در اصل زرتشت/ بودا) در بیابان با حشرات و پرندگان معاشرت می کند. بدیهی است این بدان معنی نیست که زرتشت تحت اسامی زکریا یا یحیی بن زکریا در بالین مریم اسطوره ای (الهه تقدیروجهان زیرین) حضور یافته باشد و از قدیسه ای به نام مریم ،عیسی مسیح (در اصل یهودای جلیلی فرزند زیپورایی) زاده شده باشد. به طور ساده مسیحیان با ربط دادن عیسی مسیح به زرتشت (زکریا و یحیی) و ماریا (قدیسه ای که الههً تقدیر و جهان زیرین و مادر آدونیس خدای محبوب فنیقی به شمار می رفته) خواسته اند که مقام الوهیت به یهودای جلیلی فرزند زیپورایی داده و وی را محشور با خانواده معروف و محبوب زرتشت و معادل خدای معروف فینیقی آدونیس (سرور من) نشان دهند. 2- به صورت اسطورهً حضور سه مغ شرقی بر بالین مریم و عیسی نوزاد: در انجیل متی موضوع آمدن ستاره شناسان شرقی در جستجوی عیسی نوزاد با چنین عباراتی بیان گردیده است: "عیسی در زمان سلطنت هیرودیس، در شهر بیت لحم یهودیه به دنیا آمد. در آن موقع چند ستاره شناس از مشرق زمین به اورشلیم آنده پرسیدند:« کجاست آن کودکی که باید پادشاه یهود بشود؟ ما ستارهً اورا در سرزمینهای دوردست شرق دیده ایم و آمده ایم او را بپرستیم.» وقتی این مطلب به گوش هیرودیس پادشاه رسید، سخت پریشان حال شد و بین تمام مردم اورشلیم سرو صدای آن پیچید. او تمام علمای مذهبی قوم یهود را فرا خواند و از آنها پرسید:«آیا پیغمبران خبر داده اند که مسیح کجا باید به دنیا بیاید؟» آنها جواب دادند: « بلی، در بیت لحم چون میکای پیغمبر اینطور نوشته است: ای شهر کوچک بیت لحم،تو در یهودیه یک دهکده بی ارزش نیستی،چون از تو پیشوائی ظهور می کند تا قوم بنی اسرائیل را رهبری کند.» آنگاه هیرودیس پیغام محرمانه ای برای ستاره شناسان فرستاد و خواهش کرد بیایند او را ببینند.در این دیدار برای او دقیقاٌ معلوم شد که اولین بار ستاره را کی ستاره را دیدند. بعد هم به آنها گفت:« به بیت لحم بروید و دنبال آن بچه بگردید، و بعد پیش من برگردید وبه من هم بروم او را بپرستم.» پس از این گفت و گو، ستاره شناسان به راه خود ادامه دادند. ناگهان دوباره ستاره دیدند که در پیشاپیش آنها حرکت تا به بیت لحم رسیده بالای جایی که کودک در آنجا بود ایستاد. ستاره شناسان از شادی در پوست نمی گنجیدند. وارد خانه ای شدند که کودک و مادرش مریم در آن بودند. پیشانی در خاک گذاشتند کودک را پرستش کردند. سپس هدیه های خویش را باز کردند و طلا و عطر و مواد خوشبو به او تقدیم کردند. اما در راه باز گشت به وطن، از راه اورشلیم نرفتند تا به هیرودیس گزارش بدهند، چون خداوند در خواب به آنها فرموده بود کهاز راه دیگری به وطن بر گردند." در مورد سه مغ ستاره شناس مذکور گفتنی است که در روایات کهن برای آنان اسامی کاسپار، ملخیور و بالتاسار را آورده اند که به ترتیب نشانگر کاسپیریان،حبشیان ماهیخوار سواحل بلوچستان (علی الاصول مسی خورها، ملیخورها) سورنی پرتوسورها، طبق قاعده تبدیل حروف زبانهای ایرانی همان بالتیسورها) می باشند. می دانیم این مردمان تحت حاکمیت پادشاه قدرتمند خاندان سورنی یعنی گندوفار بوده اند. مطابق روایات مسیحیان گویا گندوفار(گندآور) توسط سنت توماس آیین عیسوی پذیرفت؛ معهذا این روایت درست نیست چه گندوفار بین سالهای 48 تا19 قبل از میلاد حکومت کرده است. نام مغان (مردم انجمنی) در اینجا سوای نام روحانیون کهن ایران همچنین یادآور نام کهن سرزمین بلوچستان یعنی ماگان ( یعنی سرزمین پر تمساح) بوده است. 3- به شکل مراسم دینی میترایی که مسیحیان آنها را به خود اختصاص داده اند و بعد هم برای ایز گم کردن به میتراپرستان اتهام تقلید شیطانی از مسیحیت را زده اند. از آن جمله اند اسطورهً زایش میترا و روز تولد وی در 25 دسامبر و مراسم تطهیر و غسل تعمید و استفادهً آیینی از کلاه شبه میترایی و مراسم عشاء ربانی (شام مقدس آخر) که با صرف نان و شراب مقدس همراه بوده است. استاد هاشم رضی در مقالهً میترا (مهر) در این باره می آورد:" انجمن های میترایی سری بود و در سردابها تشکیل میشد و مهرابه های مهری دینان نیز به شکل غار بنا میشد و در آن دخمه ها، مراسم اسرارآمیز آیین انجام میشد. مراسم تطهیر و غسل تعمید در هر دو مذهب مشترک بود. عید فصح عیسویان اقتباسی است از جشن اردیبهشتی مهرپرستان، در این جشن میترا به آسمان صعود می کند چنانکه عیسی نیز به آسمان بالا می رود. افروختن شمع در کلیساها، حوضچهً آب مقدس در مدخل کلیساها،نواختن ناقوس، سرود دسته جمعی با موسیقی همه اقتباسهایی از آیین میترایی است. مراسم شام واپسین اکاریست و صرف نان و شراب مترک در دو آیین است. دوازده مقام میترایی و دوازده فلک یاور میترا، بدل به حواریون دوازده گانهً عیسی شدند. روز یکشنبه چنانچه ارنامش پیداست، روز ویژهً مهرپرستان بود که به وسیلهً مسیحیان اقتباس شده و روز مقدس شمرده شد. عید کریسمس، روز تولد مهر بود که در سدهً چهارم میلادی روز تولد مسیح معین شد. رهبانیت و ریاضت در آیین میترا وجود داشت و در عیسویت نیز داخل شد. مسیح و مهر هردو در رستاخیز ظهور می کنند و اعمال مردمان را داوری می نمایند. اعتقاد به روح و خلود و قیامت از موارد مشترک است . تولد هردو از مادری باکره و دوشیزه است. هنگام زایش هر دو شبانان حضور می یابند.همانگونه که مهر میانجی میان خداوند و بشر است، مسیح نیز واسطهً خدا و انسان می باشد. در آیین میترا هفت درجه و مقام وجود داشت و شمعدان هفت شاخه که در مراسم کلیسا از آن استفاده میشود، نشان هفت مقام در آیین میترا است. نشان هلال ماه بالای هفت شاخهً شمعدان مؤید این نظر است. مقام هفتم از آیین میترا، مقام پدر پدران است که وارد آیین مسیح شد و کشیشان پدران مقدس و پاپ پدرپدران شد. مهر در برج بره،بره به دوش دارد وعیسی نیز بره به آغوش گرفته است." 4- اعتقاد به ظهور اژدها (اژی دهاک، اِئا/ مردوک) در روز رستاخیز: درانجیل مکاشفه یوحنا درباب حبس هزار سالهً شیطان (اژی دهاک، به عنوان خدای زمین) میخوانیم: "بعد فرشته ای را دیدم که از آسمان پایین آمد و در دستش کلید چاه بی ته و زنجیر محکمی بود. فرشته اژدها را گرفت و به مدت هزارسال او را زنجیر کرد و در چاه بی ته انداخت. بعد در آن را بست و قفل کرد، به طوریکه نه تواند هیچ ملتی را قول بزند، تا آن هزار سال به پایان رسد. پس ازآن برای چند لحظه باز آزاد گذاشته میشود. اژدها، همان مار قدیم است که به او اهریمن و شیطان هم میگویند." در اساطیر پهلوی اژی دهاک (مارشکل) سلطنت هزارساله داشته و به طور دائمی در عرض یک هزاره در بند است تا اینکه بعد طی این مدت درآغاز هزارهً هوشیدر آزاد می گردد ولی بدست گرشاسب/ رستم از جاودانهای زرتشتیان کشته میشود. 5- به شکل ظهور غول ظالم که مطابق با ظهور سوشیانت زرتشتیها هم امام زمان و هم دّجال(در ظاهر به معنی بسیار مّکار و در اصل به معنی مغ= انجمنی) نزد شیعیان است: در انجیل مکاشفهً یوحنا در این باب می خوانیم: "وقتی دورهً سه سال و نیمهً شهادت خود را تمام کردند، آن غول ظالم از ته چاه بیرون می آید، به ایشان (دوشاهد بلا آور خدا) اعلان جنگ می دهد. بعد آنها را شکست داده می کشد و اجساد آنها را سه روز و نیم در خیابانهای شهر بزرگ به نمایش می گذارند. این شهر ازنظر ظلم و فساد شبیه سدوم و مصر است و جایی است که خداوند ایشان روی صلیب کشته شد. به کسی اجازه داده نمیشود جنازهً آنها را تماشا خواهند کرد. در سراسر دنیا، همه برای این دوسخنگوی خدا که این قدر مردم را به تنگ آورده بودند به جشن و پایکوبی خواهند پرداخت و برای همدیگر هدیه خواهند فرستاد." این اعتقاد لابد از آنجا برخاسته که مکان سوشیانت یعنی ناجی موعود زرتشتیان دریای کانس اویه (یعنی لفظاٌ کان و چاه آب) یا همان دریاچهً هامون (جای تجمع آب فراوان) به شمارمی آمده است و این در نزد مسیحیان و شیعیان به مفهوم چاه غول ظالم و دّجال و امام زمان گرفته شده است. نا گفته نماند غول ناجی که از نطفهً حفاظت شدهً زرتشت تنومند در دریای کانس اویه محسوب می شده است انعکاسی از شکل خیالی و اخروی خود وی بوده است.

زرتشت پیامبر ایران باستان

در ابتدا باید بگم که زرتشت در واقع یکی از چندین پیامبرانی هست که از طرف خداوند برای راهنمایی انسانها اومد وتقریبا 1400 تا 1500 سال پیش از میلاد مسیح در ایران بدنیا آمد و مانند پیامبران دیگر بشریت رو به یکتا پرستی دعوت کرد و طبق معمول چون روحانیون آن زمان برای خودشون با دعوت مردم به بت پرستی کار و کاسبی بهم زده بودند زرتشت از طرف خداوند مامور شد تا بشر رو از چند گانه پرستی به یگانه پرستی دعوت کنه، بر خلاف گفته بعضی ها که زیاد سنگ اسلام رو به سینه می زنند و جز اسلام بقیه ادیان رو حرام یا باطل می دونند باید بگم که هر پیامبری که از طرف خداوند اومد و دینی اراعه داد و یکتا پرستی رو بیان کرد، بیاناتش کاملا درسته اما سایر ادیان الهی فقط در زمان خودشون کاربرد داشتند و نمیشه اون ادیان رو در زمان امروز بکار برد با اینکه اسلام آمد و خداوند فرمود که آخرین کتاب آسمانی هست و بعد از محمد نه پیغمبری خواهد آمد و بعد از قرآن نه کتاب آسمانی دیگری، پس انسانی که عقلش درست کار کنه و منطق رو قبول داشته باشه باید بپذیره که دین اسلام کامل ترین دینی هست که خدا برای هدایت انسان نازل کرده و این دین ، دینی هست که قابل ارتقا هست منظورم در واقع این هست که این دین هم در زمان محمد کاربرد داشته و هم اینکه در زمان حال هم ما می تونیم از اون استفاده کنیم و راه رسیدن به خدا، راه کمال و راه آرامش رو در اون بیابیم ، بلکه به شما قول خواهم داد که در آینده هم این دین راهنمای تمامی انسانها بشه در سر تا سر جهاناما زرتشت، زرتشت بیانات خود رو به وسیله شعر در کتاب اوستا می گفت و به هر قسمت از اشعارش یسنا می گفتنددر یکی از یسناهات زرتشت فرمود: خداوند بزرگ و یکتا، فقط یکی هست که نا دیدنی است و هر کس که سالک و پویای راه حق باشد آنرا بوسیله خرد، درون خود خواهد یافت، تضاد بین خیر و شر، تاریکی و روشنایی، نیکی و بدی و .... از عوارض ماده و زندگی گیتیایی است و از این دو راه، انسان باید به توسط خرد و گزینشی که خداوند به او عطا کرده است، یکی را بر گزیند یعنی چون تضاد در هستی گیتیایی و مادی ضروری هست، آدمی مسئول مستقیم اعمال و کردار خود استپس از بیانات زرتشت پی می بریم که در دین او هم مانند دین اسلام به این موضوع اشاره می کند که زره ای از وجود خدا در تمامی انسانها هست و در دست خود بشر هست که با اعمالش اون زره رو در وجودش حفظ کنند یا با اعمالی که خداوند اون رو از انجامش باز داشته اون زره رو در وجود خودش محو کنند و چیز های دیگری وجود دارند از جمله این موارد که در اسلام بحث جبر مطرح هست که من دردین زرتشت ندیدم یا مثلا بحث قضا و قدر مطرح هست که باز دردین زرتشت این طور نیست و هر کس و هر چیز رو مسبب اصلی کارهای خودش می دونه و از این قبیل مواردجالب اینجاست که زرتشت گریستن رو کاملا بد می دونست و اصلا جزو خوهای اهریمنی می دونست یا نا امیدی که متاسفانه بعضی ها این مسائل و موارد رو در اسلام وارد کردندیک نکته جالب که به ذهنم رسید تا بگم اینه که خیلی ها در مورد ظهور امام زمان یا منجی عالم عقاید مختلفی دارند اما من برای خودم به این نتیجه رسیدم که اسلام چون آخرین دینی هست که خدا برای بشر فرستاده و فرموده که این دین هیچ گاه تحریف نخواهد شد، اما به نظر من اون زمان که امام عصر ظهور کنند، زمانی هست که دین اسلام تحریف شده و دیگه هیچ دینی نیست که بشر به واسطه اون خدا رو بشناسه، که هم اکننون هم مشاهده میشه که بعضی انسانهای سود جو که در نقاب ترویج کننده دین هستند اما در واقع با مسائلی که خودشون در دین وارد می کنند و حرفها و حدیث هایی که خودشون از خودشون در می اورند، دین رو کم کم به بیراهه می کشونند و حتی ذهن بشر رو از اسلام واقعی دور می کنند ، در صورتی که اسلام واقعی اون چیزی نیست که حتی ما در حال حاضر با اون رو به رو هستیم، اسلام متجدد و مدرن رو از ما دور نگه داشتند و به جای اون اسلامی که از اون فقط گریه و زاری و سیاه پوشی و غم هست رو پیش پای ما گذاشتند، در صورتی که اسلام واقی پر از شور و شادی و مهربانی و صمیمیت هست، ما متاسفانه داریم گناهانمون رو پشت نقاب اسلام و با نام اسلام می پوشونیم ودین رو دست کاری می کنیمبه هر حال دیگه قضاوت رو میگذارم به عهده خودتون وازتون می خوام که با مطالعه اطلاعات تون رو وسعت بدید، به امید روزی که اسلام واقعی که سراسر آزادی و شادی و محبت هست در بین مردم رواج پیدا کنه

نظامی گنجوی، سخنور بزرگ پارسي

حکيم الياس بن يوسف بن زکي بن مويد، ملقب به جمال الدين و مکني به ابومحمد و معروف به حکيم نظامي گنجوي . از اعاظم شعراي فارسي زبان است . وي در حوالي سنه 530 ق. از مادري کردنژاد در گنجه بزاد و همه عمر خود را در گنجه به زهد وعزلت به سر برد و تنها سفري کوتاه مدت به دعوت سلطان قزل ارسلان به سي فرسنگي گنجه کرد و از اين پادشاه عزت و حرمت ديد. از شاعران همزمان خويش با خاقاني ارتباط داشته است و در مرگ او رثايي گفته است . از شاهان معاصر[با خود،] با اينان مربوط بوده است: فخرالدين بهرامشاه حکمفرماي ارزنگان از دست نشاندگان قلج ارسلان که کتاب مخزن الاسرار را به نام او به نظم درآورده است، اتابک شمس الدين محمد جهان پهلوان که منظومه خسرو و شيرين بدو تقديم شده است، و طغرل بن ارسلان سلجوقي و قزل ارسلان بن ايلدگز که در همين منظومه از ايشان نام برده است، ابوالمظفر اخستان بن منوچهر شروانشاه که ليلي و مجنون را به نام او کرده است، نصرةالدين ابوبکربن جهان پهلوان اتابک آذربايجان که شرفنامه به نام او مصدر است، و چند تن ديگر از امرا واتابکان آن سامان. در تاريخ وفات نظامي هم چون تاريخ ولادت‌اش اختلاف است، حاجي خليفه 596 و آذر بيگدلي 589 و هدايت 576 و تقي الدين کاشي 606 و مولف نتايج الافکار 602 ق. بنا به تحقيقي که آقاي دکتر صفا کرده است با احتساب 84 سال عمر نظامي و فرض اين که وي در سال 530 ولادت يافته باشد عدد 614 براي سال درگذشت او به صواب نزديک‌تر مي نمايد. مدفن او در گنجه است.آقاي دکتر صفا راجع به سبک و اشعار نظامي آرد: «نظامي از شاعراني است که بي شک بايد او را در شمار ارکان شعر فارسي و از استادان مسلم اين زبان دانست، وي ازآن سخنگوياني است که مانند فردوسي و سعدي توانست با ايجاد يا تکميل سبک خاصي توفيق يابد ... تنها شاعري که توانست شعر تمثيلي را در زبان فارسي به حد اعلاي تکامل برساند نظامي است، وي در انتخاب الفاظ و کلمات مناسب و ايجاد ترکيبات خاص تازه و ابداع و اختراع معاني و مضامين نو و دلپسند در هر مورد و تصوير جزييات و نيروي تخيل و دقت در وصف و ايجاد مناظر رائع و ريزه کاري در توصيف طبيعت و اشخاص و احوال و به کار بردن تشبيهات و استعارات مطبوع و نو، در شمار کساني است که بعد از خود نظيري نيافته است آثاري که از اين سخنسراي قوي طبع نازک انديشه بازمانده است، عبارت است از: 1 - ديوان قصايد و غزل ها و قطعات او که به روايت دولتشاه بالغ بر 20000 بيت بوده است، و اکنون از آن همه جز مختصري به دست نيست، قصايد و غزليات بازمانده از آن ديوان بزرگ را مرحوم وحيد دستگردي فراهم آورده و به نام گنجينه گنجوي منتشر ساخته است. و اينک نمونه اي از اشعار اين ديوان . از قصايد اوست : در اين چمن که ز پيري خميده شد کمرم // ز شاخه هاي بقا بعد ازين چه بهره برم // نه سايه اي است ز نخلم نه ميوه اي کس را // که تندباد حوادث بريخت برگ و برم // ز نافه مشک تر آيد پديد و اين عجب است // که نافه گشت عيان از سواد مشک ترم 2 - مثنوي مخزن الاسرار که در حدود 2260 بيت است به بحر سريع، مشتمل بر 20 مقاله در اخلاق و مواعظ و حِکَم که در حدود سال 570 ق. به اتمام رسيده است و از آن است اين ابيات : اي به زمين بر چو فلک نازنين // نازکشت هم فلک و هم زمين ... // هر که تو بيني ز سپيد و سياه // بر سرکاري است درين کارگاه 3 - مثنوي خسرو و شيرين به بحر هزج مسدس مقصور و محذوف در 6500 بيت، که به سال 576 ق. نظم‌اش پايان گرفته است و اين مثنوي از دلکش ترين شاهکارهاي عشقي زبان فارسي است. ابيات زير در توصيف آب تني کردن شيرين از آن جاست : چو قصد چشمه کرد آن چشمه نور // فلک را آب در چشم آمد از دور // سهيل از شعر شکرگون برآورد // نفير از شعري گردون برآورد // پرندي آسمانگون بر ميان زد // شد اندر آب و آتش در جهان زد // فلک را کرد کحلي پوش پروين // موصل کرد نيلوفر به نسرين // حصارش نيل شد، يعني شبانگاه // ز چرخ نيلگون سر برزد آن ماه // تن سيمينش مي غلطيد در آب // چو غلط قاقمي بر روي سنجاب // در آب انداخته از گيسوان شست // نه ماهي بلکه ماه آورده در دست // مگر دانسته بود از پيش ديدن // که مهماني نوش خواهد رسيدن // در آب چشمه سار آن شکر ناب // ز بهر ميهمان مي ساخت جلاب . 4 - مثنوي ليلي و مجنون به بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور و محذوف و 4700 بيت است، نظم اين مثنوي به سال 588 ق. به پايان رسيده است و از آن جاست : مجنون چو حديث عشق بشنيد // اول بگريست ، پس بخنديد // از جاي چو مار حلقه برجست // در حلقه زلف کعبه زد دست // مي گفت گرفته حلقه در بر // کامروز منم چو حلقه بر در // در حلقه عشق جان فروشم // بي حلقه او مباد گوشم ... // يارب به خدايي خداييت و آنگه به کمال پادشاييت // کز عشق بغايتي رسانم // کو ماند اگر چه من نمانم // گر چه ز شراب عشق مستم // عاشقتر از اين کنم که هستم . 5 - مثنوي هفت پيکر که آن را بهرامنامه و هفت گنبد نيز خوانده اند، در 5136 بيت به بحر خفيف مسدس مخبون مقصور و محذوف است در سرگذشت افسانه اي بهرام گور، عشقبازي او با هفت دختر از شاهزادگان هفت اقليم ، از آن منظومه است در صفت خورنق: چونکه برشد به بام او بهرام // زهره برداشت بر نشاطش جام // کوشکي ديد کرده چون گردون // آفتابش درون و ماه برون // آفتاب از درون به جلوه گري // مه ز بيرون چراغ رهگذري // بر سر او هميشه باد وزان // دور از آن باد ت باد خزان . 6 - مثنوي ديگر اسکندرنامه است در 10500 بيت به بحر متقارب مثمن مقصور و محذوف، مشتمل بر دو بخش يکي شرفنامه، ديگري اقبالنامه که در حوالي سال 600 به اتمام رسيده است. و اين ابيات در مرگ دارا از آن کتاب است: سکندر چو دانست کآن ابلهان // دليرندبر خون شاهنشهان // پشيمان شد از کرده پيمان خويش // که برخاستش عصمت از جان خويش چو در موکب قلب دارا رسيد // ز موکب روان هيچکس را نديد // تن مرزبان ديد در خاک و خون // کلاه کياني شده سرنگون // سليماني افتاده در پاي مور // همان پشه اي کرده بر پيل زور // به بازوي بهمن برآموده مار // ز رويين دژ افتاده اسفنديار // نهال فريدون و گلزار جم // بباد خزان گشته تاراج غم // نسب نامه دولت کيقباد // ورق بر ورق هر سوئي برده باد. (برگرفته از لغت‌نامه دهخدا)

پیش گفتار شا هنامه حکیم فردوسی

پیش گفتار شا هنامه حکیم فردوسی
یکی نامه بود از گه باستان ---- فراوان بدو اندرون داستان
یکی پهلوان بود دهقان نژاد ---- دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روز گار نخست ---- گذشته سخنها همه باز جست
ز هر کشوری موبدی سالخرد ---- بیاورد و این نامه را گرد کرد
بپرسیدشان از نژاد کیان ----- از آن نامداران فرخ گوان
که گیتی به آغاز چون داشتند --- که ایدون به ما خار بگذاشتند
چگونه سر آمد به بد اختری --- بر ایشان همه روز گند آوری
محمد ابن عبد الرزاق پور بابک خراسانی( سامانیان ) برای نخستین بار قبل از فردوسی توسی فرمان به گرد آوری شاهنامه داد که به آن شاهنامه ابو منصوری گویند که تنها مقدمه آن شاهنامه برجای مانده است او چهار موبد فرزانه را از جایجای ایران فرا خواند به نامهای :
شادان برزین از توس – ماهروی خورشید بهرام از نیشابور
شاج یا ماخ از هرات – یزدان داد از سیستان
آن را از نوشته های کهن پهلوی و اوستایی و خدای نامه ها به فارسی آن زمان برگرداندند و روانشاد
ابو منصور محمد معمری وزیر دانشمند وی.. آنرا ویراست و آراست.... و انوشه روان فردوسی توسی این داستان راستان ایران را به نظم در آورد.
بدین نامه چون دست بردم فراز یکی پهلوان بود گردن فراز
جوان بود و از تخمه پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان
مرا گفت کز من چه باید همی که جانت سخن بر گراید همی
به چیزی که باشد مرا دسترس بر آرم.نیارم نیازت به کس
همی داشتم چون یکی تازه سیب که از باد بر من نیاید نهیب
چنان نامور گم شد از انجمن چو از باد سرو سهی در چمن
ستم باد بر جان او ماه و سال کجا بر تن شاه شد بد سگال
محمد ابن عبد الرزاق پور بابک خراسانی در طی توطئه ای کشته میشود و پسر وی امیرک منصور از فردوسی حمایت میکند و او را در سرودن شاهنامه تشویق مینماید. و به گفته فردوسی به دست نهنگان مردم کش (محمود غزنوی) پس از چندین سال زندانی شدن کشته میشود و فردوسی بر محمود غزنوی به خاطر این کار زشتش نفرین میفرستد و او رانکوهش میکند.

تو این را دروغ و فسانه مخوان --- به یک سان روشن زمانه مدان
از او هرچه اندر خورد با خرد --- دگر بر ره رمز معنی برد
در پیشگفتار داستان اکوان دیو . از آن جا که بلند کردن پهلوانی چون رستم و به آسمان بردن او را . برخی باور نمی کرده اند.. می گوید : اگر چه این سخن گزافه می نماید. اما اگر معنی آنرا برای خردمندان یاد آوری کنی گزاف نیست و اگر چه سخن بر دل نمی نشیند اما تو از گفتار دهقان پیر بشنو :
نباشی بر این گفته همداستان ---- که دهقان همی گوید از باستان
خردمند کاین داستان بشنود --- بدانش گراید . بدین نگرود
و لیکن چو معنیش یاد آوری ---- شود رام و کوته کند داوری
تو بشنو ز گفتار دهقان پیر ---- اگر چه نباشد سخن دلپذیر
اکوان دیو همان اکومن یا اندیشه بد است که در برابر وهومن ( رستم ) یا اندیشه نیک قرار می گیرد و دیو اندیشه بد است که میتواند پهلوانی چون رستم را از زمین به آسمان برد و رمز آن چنین است : زیبایی دیو که به صورت گوری زرین در آمده بود او را به غرور و نخوت افکند. چون همیشه اندیشه های بد ظاهری زیبا و درونی پلید دارد مثل : دزدی برای راحتی و آسایش دنیا .. اما رستم راه نبرد با او را میدا ند و به همین روی در برابر وی واژگونه سخن گفته و تندرستی جسته است....
و چیزها اندر این دفتر بیاید که شگفت نماید. چونان آن مارها که بر دوش ضحاک رستند. اما آن کس که دشمن خرد باشداین را دروغ نماید. چون به دیده خرد بنگری و مغز آن را دریابی.. تو را راست آید..
همی خواهم از دادگر یک خدای --- که چندان بمانم به گیتی به جای
که این نامه شهریاران پیش --- بپیوندم از خوب گفتار خویش
سر آمد کنون قصه یزدگرد به ماه سپندار مز روز ارد
ز هجرت شده پنج هشتاد بار که من گفتم این نامه شاهوار
چو این نام بر نامه آمد به بن --- ز من روی گیتی شود پر سخن
نمیرم از این پس که من زنده ام --- که تخم سخن را پراکنده ام
بناهای آباد گردد خراب --- ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند ---- که از باد و باران نیابد گزند
جهان کرده ام از سخن چون بهشت ---- از این پیش تخم سخن کس نکشت
هر آن کس که دارد هوش و رای و دین ---- پس از مرگ بر من کند آفرین
انوری " این قصیده سرای بزرگ میگوید :
آفرین بر روان فردوسی ---- آن همایون نژاد فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد ---- او خداوند بود و ما بنده
اگر روزی فرا برسد که جوانان ایران پی ببرند به افتخارات بلند نیاکانشان که این کشور را به صورت کانون فروزش و افروزش فرهنگ و دانش بشری در آورده بودند و هزاران سال در میانه جهان به آفاق جهان دانش و فرهنگ صادر میکردند و جهان داران همه در مراحل مختلف دانش بشری وا مدار نیاکان ما هستند اگر همه ایرانیان به نیاکان خودشان مفتخر بشوند و بلند شوند و راه آینده را هموار کنند و مشعل دانش را به دست گیرند ..ما در این پهنه جهان غریب و بیکس نمی افتیم ... روان نیاکان به یاری ما خواهد آمد...
بدانید نیاکان ما سخن بر گزافه نگفته اند و هر آنچه گفته اند یک در هزار آن واقعیت هاست.کشور ما پایتخت جهان بود . کشور ما پایتخت جهان هست...
گوی با خصم بد اندیش که این پرچم ما سالها همسر خورشید فلک پیما بود
نقش بیداد و خیانت همه شد نقش بر آب نقش ما بود که جاوید و جهان آرا بود
ایدون باد... ایدون تر باد